۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

چهارسال پیش یک همکلاسی داشتم که بسیار پسر باهوش و با پشتکاری بود (و البته هست). ایشون پزشکی خونده و قبل از اینکه به انترنی برسه تصمیم گرفتن در کنارش ریاضی هم بخونه. بنابراین طی دو سال یه لیسانس ریاضی هم از دانشکده ی ریاضی دانشگاه ما گرفته بود. در طی زمان انترن بودنش فوق لیسانس ریاضی ش رو گرفت و چهارسال پیش تصمیم گرفت که ام دی پی اچ دی بگیره و همزمان برای دکترای ریاضی هم پذیرش گرفت. با هر دو تا دپارتمان صحبت کرد که آیا میتونه توی هر دو تا رشته همزمان باشه و جالب اینجاست که نه تنها پذیرفتن بلکه بهش یه برنامه ی دکترای سوم هم پیشنهاد کردن که کل هزینه های تحصیلی و مسکن و حقوق ماهانه ش رو هم پوشش میده و بین پزشکی و ریاضی هستش و اون دو تا رو به هم وصل میکنه (بیوانقوماتیک یا بطور دقیق ژنتیک محاسباتی). همه ی این چیزهایی رو که گفتم محاله بشه از صورت مهربان و ضخصیت بسیار افتاده ی این آدم تشخیص داد. هر وقت هم باهاش کلاس داشتم یا توی ژورنال کلاب با هم بودیم بیشتر از هر کسی مطلب رو خونده بود و آماده بود راجع بهش حرف بزنیم

در طول 3-4 سال گذشته چون من همواره در حال درس دادن هم بودم، تعداد نسبتا خوبی از دانشجوهای جوون رو دیدم که دست کم دو تا میجر دارن (نمیدونم توی فارسی به دبل میجر دقیقا چی میگیم).  تا جایی هم که میشناسم شون، غالبا بچه های باهوش و موفقی هستن. حدود یک سال پیش با یکی از دوستانم که استاد دانشگاه و البته آدم دنیا دیده ای هستن، صحبت میکردم و گفتم که امروز روز دیگه دبل میجر بودن برای بچه ها کاملا طبیعیه و شاید حتی بهشون این امکان رو بده که وسعت دیدشون رو بیشتر کنن و آدمهای موفق تری باشن (به دلیل تجربیات کاملا مثبتی که تا قبل از اون زمان دیده بودم). دوستم اما معتقد هستن که این کار تمرکز آدم رو کم میکنه و به نوعی از این شاخه به اون شاخه پریدنه و باعث میشه موفقیت آدمهایی که این کار رو میکنن کمتر بشه. چند دقیقه ای صحبت کردیم و به قول امریکایی ها موافقت کردیم که در این زمینه با هم موافق نیستیم
(We agreed to disagree)

بعدش اما چند تا نمونه دیدم که حالا کار میکنن اما در زمان تحصیلشون سعی کردن دبل یا تریپل میجر باشن. نه تنها توی هیچ کدوم از اون رشته ها موفق نبودن، در نهایت به کار دیگه ای روی آوردن که توی این نمونه ی آماری کوچکی که من دیدم، متاسفانه  از کار سوم هم (که طبیعتا تخصصی هم نبوده) ناراضی هستن. این نارضایتی نه تنها از نظر شغلی بلکه از نظر روانی روی سلامت شون تاثیر گذاشته  و مدام در حال ثابت کردن خودشون هستن

اومدم اینجا بنویسم تا یادم باشه که تمرکز روی کار تخصصی در طول زندگی آدم چقدر میتونه حساس و مهم باشه.  تمرکز برای داشتن تخصص توی زندگی آدمها یه چند سالی (دست کم) لازم داره که بعدش میتونه کمک بکنه به اون آدم برای اینکه خودش رو تعریف کنه و بگه من کی هستم، چه کاری میخوام بکنم و کمک/اثری که میتونم از خودم برای بشریت بزارم چیه. یا اینکه اصلا چقدر میتونه توی کیفیت کاری که انجام میده تاثیر بزاره. سلامت روانی آدمها سلامت روانی جامعه رو تشکیل میده. حالا اینکه چطور آدمها باید پیدا کنن به چه کاری علاقه دارن و آیا توی اون کار خوب هستن یا نه و راههای پیدا کردنش چیه، بحث تخصصیه که من نمیدونم اما خروجی این ماجرا توی روزمرگی همه ی آدمها نقش داره



۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

خیلی وقت پیش من مامان داشتم حرف میزدم راجع به نسبی یا مطلق بودن اخلاق. مامان معتقد بود که اخلاق بطور کلی نسبیه و البته زمان هم روش اثر میزاره. من اما میگفتم نمیشه اینطور به ماجرا نگاه کرد. بعضی چیزها وجود دارن مثل دروغ گفتن یا بدی کردن به کسی یا مثلا آدم کشتن، اینها هر چقدر زمان هم که بهشون بگذره بطور مطلق بد هستن اما بخش دیگه ای هم وجود داره که میشه توی کانتکست زمان و مکان و شرایط بهش نگاه کرد. اونوقت ممکنه یه کاری که توی یک موقعیتی بد بوده، توی یه موقعیت دیگه ای بشه ازش دفاع کرد بعنوان یک کار خوب

راستش اخیرا دارم به حرف مامان دوباره فکر میکنم. اصولا به نظر میاد اون چیزی که به نظر ارزش حساب میشه، لزوما برای آدمهای دیگه اینطور نیست. منظورم اینه که مثلا من فکر میکنم دروغ گقتن خیلی کار بدیه.... شاید یکی از یزرگترین بدی ها باشه،  (به قول بادبادک باز)  شاید تنها گناه موجود روی زمین باشه و همه ی گناه های دیگه زیر شاخه ی اون هستن. اما اخیرا دارم نمونه هایی می بینم که تکرار خیلی زیاد یه کار بد (مثلا شبیه دروغ) زشتی کار رو مخفی میکنه توی نظر آدمها. حالا من هی بیام بکوبم به طبل که باور بفرمایید اون همون تنها گناه موجوده فقط داره زیاد تکرار میشه، لطفا ببینیدش.... کانتکست اما قدرتش از ما بیشتره. آدمها ترجیح میدن به طبل بی عاری بزنن تا زحمت نگه داشتن ارزشها رو به خودشون بدن.... فکر کردن  کار ساده ای برای خیلی ها نیست. برای همینه که بشر از دیرینه غالبا تقلید کرده و گفته بابا بی خیال دنیا دو روزه حالش رو ببر

۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

اگه نقد فرهنگ ایرانی اذیتتون میکنه، این متن برای شما نوشته نشده. لطفا ازش صرفنظر کنید

داشتیم با مهربان همسر یه فیلمی میدیدیم.... بهتر بگم قسمتی از یک سریال رو. یه دختر حدودا 8 ساله توی مدرسه یه دختر دیگه رو ازار زبانی داده بود (چیزی شبیه به اینکه یه شایعه ای تو مدرسه کرده بود تا کسی با اون دختر بچه غذا نخوره) و بچه های دیگه هم ماجرا رو کش داده بودن و اون یکی دختر طفلی خیلی اذیت شده بود و شاید حتی کمی روی اعتماد به نفسش هم اثر گذاشته بود. پدر و مادر این دختر 8 ساله متوجه ماجرا شدن و با دخترشون رفتن خونه ی همکلاسیش که ازش عذر خواهی کنن. صحنه اینطوری بود که دختر با پدر و مادرش جلوی در خونه ی همکلاسیش اومدن. اون همکلاسی هم اومد دم در حالیکه پدر و مادرش کنارش ایستاده بودن. همه منتظر که عذر خواهی بشنون. دختر 8 ساله ی ماجرا دقیقا متنی رو که پدر و مادرش بهش گفته بودن بگو، تکرار کرد. منظورم اینکه که لحنش عذرخواهی نبود، بلکه این بود که من این کار رو می کنم چون ازم خواسته شده.  پرخاشگری. مادر بچه آسیب دیده خیلی محکم گفت که این غذرخواهی نیست چون  صادقانه/از ته دل نبوده. اون دختر 8 ساله هم شروع کرد به داد زدن و رفت طرف ماشین.  پدر و مادرش هم فقط  درحال عذر خواهی بودن از اون خانواده که ببخشید ما خیلی متاسفیم. هر کاری از دستمون برمی اومد کردیم. . جواب پدردختر آسیب دیده برای من خیلی جالب بود. تا لحظه ی آخر ایشون هیچ حرفی نزده بود و فقط تماشا میکرد و البته فیس امپرشن داشت نه اینکه مثل دیوار تماشا کنه. اما آخرش در حالیکه سعی میکرد لحنش آروم باشه دستش رو روی شونه ی دختر و همسرش گذاشتم و توی چشمهای اون یکی پدر و مادر نگاه کرد و گفت فکر میکنم شما باید بیشتر از این تلاش کنین

 خیلی طولانی شد اما اگر با این تفصیل نمی نوشتم معلوم نبود میخوام چی رو نقد/قضاوت کنم. با همسرم گفتم حالا اگر پدر و مادر بچه ی آسیب دیده یا اون یکی بچه ایرانی بودن احتمال زیاد هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد. احتمالش خیلی کم بود که اصولا عذر خواهی صورت بگیره. چون  پدر یا مادر بچه آسیب زننده میگفتن حالا بچه هستن دیگه یه چیزی شده جـــدی نگیــــرین!

یا اینکه پدر و مادر اون بچه ی آسیب دیده هم حتی ممکن بود برای دختر خودشون حقی قائل نباشن که باید ازش عذر خواهی بشه ... حتی ممکن بود باهاش حرف هم بزنن که حالا یکی یه چیزی گفته ولش کن و انتظاری هم نداشته باشن که آدم بی حرمت نتیجه ی کارش رو ببینه

 حالت سومش که محتمل تر هستش در فرهنگ ایرانی اینکه.... خاله خانباحی های "خیــــر خواه" دیگه ای ممکنه پیدا بشن و بگن بابا حالا چیزی نشده شما بزرگش کردین. بگذرین بره!!! و هیچ متوجه نباشن که "شان/دیگنیتی" اون بچه دچار خدشه شده. و این ماجرا اگر درست مدیریت بشه میتونه برای هر دوی اون ها درس باشه و اگر درست نشه میتونه همینطور یه مساله حل نشده باشه که حتی توی بزرگسالی اونها اثر بزاره

اینو اینجا نوشتم تا یادم باشه گرچه توی فرهنگ ایرانی به ما این رو یاد ندادن، اما خودمون میتونیم یاد بگیریم و سعی کنیم که یادمون نره و به دیگران هم یادآوری کنیم

۱۳۹۴ دی ۷, دوشنبه

یکی دو سالی میشه که توی ایران آدمهای میانه سال هم بیشتر به تکنولوژی روی آوردن و سعی میکنن که با اینترنت و تلفن های هوشمند کار کنن. توی نگاه اول این ماجرا خیلی هم عالیه. اما من متوجه این شدم که ابزاری که مردم استفاده میکنن لزوما روی نحوه ی فکر کردن و زندگی کردنشون اثر نمیزاره. اگه دقیقتر بخوام بگم اینه که اساسا دسترسی به دنیای اینترنت نمیتونه باعث رشد فکری آدمها بشه. 

چند روز پیش این مطلب از طرف یکی از خانمهایی که فوق العاده خانم مهربان و عزیزیه، به دستم رسید و من رو به شدت توی فکر برده. متنش اینه

***************
مردها را عصبانی نکنید...وقتی مردها عصبانی میشوند قابلیت انقباض عضلاتشان به مراتب بالا میرود و توانایی کتک زدن انها بیشتر میشود...مردها در عصبانیت فقط دوست دارند از موضوع فرار کنند.انها به حل مسئله فکر نمیکنند تلاش نکنیم تا متقاعدشان کنیم...مردها در عصبانیت شخصیتی بد بین ..بددهن..نا مهربان دارند..فقط یک راه دارد سکوت کنید وقتی سکوت کنید زودتر ارام میشوند وقتی ارام شدند راحتتر متقاعد میشوند..


زنها را عصبانی نکنید....زنها وقتی عصبانی میشوند قدرت جسمیشان از بین میرود اما به همان ترتیب قدرت زبانی بالایی دارند ..یک زن در عصبانیت تمام بدی هایی که در طول عمرش به او کردید را در پنج دقیقه طوری جلوی چشمانتان میاورد که باور نمیکنید...غرزدن از ویژگی های بارز همه زنان است..یک زن را وقتی عصبانی کردید عواقبش را تا یک هفته وگاهی تا یک ماه باید بپذیرید.زنها ماجرای عصبانیتشان را در تمام این مدت با خود حمل میکنند.

***************


مدتها بود که چنین متتن سکسیستی نخونده/نشنیده بودم. البته شاید هم به این دلیل باشه که من گزیدده میخونم و به هر جور وبلاگ و صفحه ای بطور تصادفی وقت نمیزارم برای خوندن. اما این متن من رو خیلی ناراحت کرد. مطمئن هستم اگر که ایران بودم هم برام به هیچ وجه راحت نبود که با این خانم نازنین صحبت کنم. چون اساسا طرح همچین مساله ای خیلی پیش زمینه نیاز داره و کلی آموزش توی زمینه های دیگه لازم داره قبل از اینکه اصلا برسیم مفهوم به نام سکسیزم رو پیش بکشیم. چیزی که بیشتر دلخورم می کنه اینه که چندین سال و چندین هزار زن به خاطر تفکرات اینچنینی لذت زندگی کردن آزاد و زیبا و مملو از عشق رو نچشیدن فقط به این دلیل که اساسا اینطور تربیت شدن که فکر و زندگی درست یعنی این.... نمیدونم چه می شه کرد اما ایکاش بشه قدمی برداشت

۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

یه اصطلاحی توی فارسی کوچه و خیابان داریم که بهش میگیم ماست مالی. یه متنی هم چند وقت پیش خوندم که سعی داشت بگه که این اصطلاح یه ریشه ی تاریخی داره و از این حرفا. چیزی که تصمیم گرفتم در موردش بنویسم اینه که من تا به حال نمیدونستم که اصطلاح بیشتر از اینکه یک واژه باشه، یک مفهومه. منظورم اینه که فراتر از زبان فارسیه و توی بعضی فرهنگ های دیگه هم وجود داره. تا جایی که من سوادم میرسه، خیلی برام پیش نیومده که کسی در اینجا به زبان انگلیسی چیزی بگه و بعدش خودش یا بقیه سعی کنن یه طور دیگه ای این ماجرا رو تفسیر کنن و اگه منصفانه نگاه کنی ببینی اون تفسیره خیلی هم نمیخونه به اون چیزی که گفته شده یا اتفاق افتاده، بلکه بیشتر شبیه اینه که اون آدمهای مفسر تلاش دارن یه اتفاق بدی رو بر اثر اون حرف/حرکت افتاده، تعبیر به چیزی کنن که به نظر اونقدرها هم بد نیاد.

فکر کنم خیلی پیچیده نوشتم. یادمه توی یکی از این جلسات مذاکرات سیاسی ایران، یکی از کسانی که ایرانی نبود اما نسبت به بقیه فرهنگ پیچیده ی ما رو بهتر می شناخت، می گفت یکی از گرفتاری های مذاکره با ایران اینه که حرفی که زده میشه خیلی جای مانور داره و خیلی واضح و صریح و پوست کنده نیست و معتقد بود مذاکره کنندگان ایرانی (حرف 4-5 سال پیشه) این ماجرا رو میدونن و تیم مقابل رو توی سردرگمی تفسیر حرفهاشون درگیر میکنن و این باعث میشه که طرف مقابل نمیدونن الان باید چه تصمیمی بگیرن

این ماجرا اخیرا برای من توی کانتکست یه زبان شرقی دیگه اتفاق افتاد و اون آدم دومی که زبانش با زبان آدم اولی یکی بود، گفت نهههههه فلانی منظورش این بوده، احتمالا تو برداشتت اشتباهه. و هر دوی این بندگان خدا غافل بودن از اینکه یه آدم سومی که دوست من بود، به زبان اونها تسلط داشت و بهم گفت که اینا دارن ماست مالی میکنن (البته توضیح داد که معنی این میشد). من لبخند زدم و براش گفتم که ما توی فارسی برای این اتفاق یک کلمه داریم و اونم ماست مالیه. کلی هر دو خندیدیم و برامون جالب بود که شاید شرقی بودن ما باعث این نقطه مشترک شده و لو اینکه نه من و نه ایشون علاقه/توانایی ماست مالی داریم

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

بین اینهمه رسم و سنتهای ایرانی (که صد البته من به تعدادی شون ایراد اساسی دارم) یکی از این رسم ها یه جای ویژه برای من داره.... اونم بهش میگن "نون و نمک". نمیدونم همه جای ایران اسمش همش باشه یا نه، اما به نظرم اصل مفهومش رو بیشتر شرقی ها دارن. شاید حتی حس بشه توی یه جاهایی توی غرب هم وجود داره اما خیلی امروزه بهش اهمیتی داده نمیشه

از ایناش بگذریم، فکرم این بود که چرا من حق نون و نمک برام قابل احترامه... شاید برای اینکه شکمو هستم یا اینکه غذا برام احترام داره. منظورم اینه که دور ریختنش وجدانم رو درد میاره. سهیم شدنش با دیگران بهم حس خوبی میده و وقتی ها بعضی ازش ایراد الکی میگیرن، حس میکنم دارن انرژی شون رو هدر میدن، چون این همه جوره ش خوبه. خلاصه میخواسم بنویسم اینجا که یادم نره کلی رسم و رسوم شرقی هست که خیلی هم دوست داشتنیه در کنار همه ی غرهایی که به سنتهای بی خود و بی جهتش میزنم 


۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

ساعت 9.5  شبه. شازده خانم  تازه خوابیده. بعد از اینکه 300 تا سوالی که با چرا شروع میشه پرسید. من رفتم حموم و برگشتم.... توی تاریکی نشستم با کامپیوترم روی پاهام. مهربان همسر هنوز دانشگاهه. دلم به شدت شور میزد. با عجله دوش گرفتم.... نمیدونم عجله چی داشتم. فقط سریع اومدم بیرون. اصلا فکر هم نکردم.... الان دارم فکر میکنم که حتما باید یه کاری انجام میدادم که یادم رفته. گوگل کلندرم رو چک میکنم خبری نیست.... هنوز نفهمیدم چرا دلم شور میزنه. اصلا چطور شد به اینجا رسیدیم که  شدیم برده کارهامون. کی اینطوری شد خودمون هم متوجه نشدیم

۱۳۹۴ شهریور ۲۳, دوشنبه

این که آدمها میتونن عوض بشن یا نه هر کسی یه ایده ای داره. بعضی معتقدن آدمها توی یه سن خاصی که شخصیت شون شکل میگیره دیگه عوض نمیشن... یا اینکه بقیه نمیتونن عوضشون کنن. روی ای موضوع خیلی زیاد بحث شده. من اصولا فکر نمیکنم که آدمها شبیه بتن هستن و فکر میکنم تا وقتی که یه آدمی زنده س و نفس میکشه همواره در حال عوض شدن و تاثیر گرفتن و تاثیر گذاشتن روی محیط و آدمهای دور رو برشه. فقط وقتی ثابت میمونه که میمیره. میشه از جنبه های دیگه هم به این موضوع نگاه کرد و تغییر رو توی لایه های مختلف تعریف و بررسی کرد.... اما در حالت کلی این چیزیه که من فکر میکنم


۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

چند روز پیش بطور کاملا تصادفی متوجه شدم یکی از دوستان دوران دبیرستانم زندانی شده. اون هم به خاطر اینکه بهایی هستش و برای آموزش بچه های دیگه هم دینش که دانشگاه رفتنشون در ایران ممنوعه، کمک میکرده و به این دلیل زندانی شده. عکسش رو دیدم و دلم براش پر کشید.... سهیلای نازنین با همون لبخندی که همیشه روی صورت مهربانش بود. هیـــــــــــــچ عوض نشده. باورش هنوزم برام سخته.... اونوقت که خبر رو دیدم اونقدر اذیت شدم که دوست داشتم با کسی حرف بزنم. لینک خبر رو برای کارمن فرستادم و کلی با هم درد دل کردیم... کلی غر زدیم که تا کی باید اوضاع اینطور باشه... چقدر باید غصه خورد برای اتفاقهای اینطوری. تا کی تعصب و حماقت باید ادامه پیدا کنه

کارمن معتقده که تحصیل کردن مردم به زودی این رفتارهای اجتماع رو در طول زمان عوض خواهد کرد.... داشتم  بهش میگفتم گرچه باهاش موافق نیستم اما امیدوارم که حرفش درست باشه. همون موقع از دوستان تحصیلکرده در ایران یه متنی اومد به این مضمون: "بچه ها یه دختر 17 ساله سرطان معده داره، اسمش ...ست. گویا دکترا جوابش کردن... مادرش التماس دعا داره. ختم صلوات برداشتیم برای شفای او. شما 5 صلوات بفرستید".... از همون موقع دارم به ایده کارمن فکر میکنم و به تحصیلکردگی جامعه ایران و امیدش به اینکه مذهب و تعصب مذهبی رو کم خواهد کرد.... کاشکی ممکن باشه هر چقدر هم که من غیر ممکن ببینمش که آدمیزاد به امید زنده س

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

ساختار فکر آدمها با هم متفاوته و خیلی طبیعیه که بخشی ش از محیط اطرافشون(خانواده/دوستان/رشته تخصصی/کار/یا حتی محل زندگی) متاثر میشه. اما واقعا فقط بخشی ش. شاید برای همین باشه که میشه خانواده هایی پیدا کرد که تفاوت دیدگاه توشون زیاده در حالیکه همه ی افراد توی شرایط مشابهی زندگی و کار میکنن

البته اینکه خود اون خانم انرژی بزاره روی اینکه فکرش رو وسعت بده از طریق مطالعه یا هر روش دیگه ای به نظر من وزن بیشتری باید داشته باشه... تا اینکه غالبا بگیم خب از فلانی بیش از این نمیشه انتظار داشت چون براش فراهم نشده. مثل اینه که بگیم اون آدم نقش زیادی نداره. گرچه غیر ممکن هستش که آدمها هر چیزی رو که دوست دارن بتونن صد در صد فراهم کنن اما اینکه توان/تلاش شخصی اون آدم رو هم در نظر نگیریم و بگیم چون براش فراهم نشده، خب اینطوریه به نظرم شاید تضعیف کرد اراده آدمیزاد باشه. یعنی ما اگه نحوه تفکرمون اینطور باشه که باید چیزهای برامون فراهم بشه و اگه نشه ما رشد نمیکنیم، به نظرمن در طول زمان روی نسل آدمیزاد اثر میزاره و تنبل و بی حال بار میان. 

راستش نمیدونم ماجرا چی بود که این به ذهنم رسید اما خیال میکنم یه چیزی توی ذهنم راحت نیست با تنبلی تاریخی که توی ما وجود داره... و بدتر از اون اینکه توجیهش کنیم. یه چیزی رو باید عوض کنیم که نسلهای آینده مون بیشتر به خودشون متکی باشن تا به شرایط و امکانات و از این حرفا

۱۳۹۴ مرداد ۲, جمعه

چند سال پیش بطور تصادفی متوجه شدم یکی از دوستان همکلاسی دوره لیسانسم، تغییر کاربری داده و رفته آرایشگر شده. اون موقع خیلی تعجب کردم. نه برای اینکه چرا اینکار رو میکنه، یا اینکه اصلا کار خوبیه براش یا نیست..... بلکه به خاطر اینکه فکر کردم اگر بناست کسی از تحصیلات دانشگاهیش استفاده ای نکنه، چرا اصولا باید اون صندلی رو در دانشگاه بگیره برای مدت دست کم چهارسال؟ در صورتیکه اون صندلی میتونه در اختیار کس دیگه ای قرار بگیره که در رابطه با اون رشته ای که توش تحصیل کرده، بتونه در آینده ش به کشورش خدمت* کنه.  گرچه به انتخابشون احترام میزاشتم بعنوان حقوق شخصی شون، هنوز فکر میکردم در راستای انتخاب های شخصی شون، بخشی از حقوق ملی رو استفاده کردن  در صورتیکه شاید واقعا این حق رو نداشتن..... این روند فکر چند سال پیشم بود. بعدها شنیدم که اون یکی نقاش شده و یکی دیگه هم اخیرا شنیدم که شده مربی اسکی و کلا کار فنی و رو گذاشته یه گوشه. امروز هم شنیدم یکی شون جواهر فروش شده و ... امروز اما دیگه  تعجب نکرده

حالا فکر میکنم چه اهمیتی داره که چه کاری انجام میدن... مهم اینه که توی هر کاری که میکنن سعی کنن بهترین باشن.  میخواد آرایشگر باشه، معلم و مهندس باشه یا مربی ورزش. مهم اینه که خوشحال باشه و حال خوبش رو با بهترین برآیند ممکن به بقیه ارائه بده. چه اهمیتی داره که در راستای پیدا کردن بهترین بودنت بخشی از سرمایه کشور رو هم استفاده کرده باشی... مهم اینه که الان خوب باشی و ..... شاید حتی سعی کنی بهترین باشی



توضیح ستاره *: چرا اینکه واژه خدمت رو بکار میبرم هم دقیقا مربوط به اینکه که در ایران ما تحصیلات مجانی داریم و بعد از فارغ التحصیلی به کشور/مردم بدهکاریم. پس باید خدمتشون کنیم.

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

یه قسمتی از فیلم هامون بود که حمید به همسرش (که شاید اون موقع هنوز دوستش بوده) چند تا کتاب میده. دونه دونه کتابها رو میزاره کف دستش و می گه .... حالا اگه میخوای مخت کار کنه این بخون... و یه کتاب میده دستش.   و دوباره می گه اگه میخوای درد بکشی اینو بخون.... بعدش هم زمزمه میکنه: مرا تو بی سببی نیستی، به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل! و سرش رو تکیه میده به قفسه های پشت سرش.

امروز عصری داشتم به همین فکر میکردم و یهو دلم خواست که شعر بخونم. اولش ناخودآگاه رفتم سراغ شاملو... بعدش دیدم نه حال شاملو نیست. یادم یه فروغ افتاد.... دیدم باز هم نه. الان یه چیزی میخوام آرامش داشته باشه. صلح.... طبیعت... دوستی...  انگار که حال شعرهای سهراب بود فقط. خلاصه اینکه یهویی یاد لحن و صدای حمید هامون افتادم که اگه میخوای درد بکشی فروغ بخون... اگه میخوای مغزت کار کنه شاملو بخون... اگه میخوای آروم شی سهراب بخون

یادت به شادی خسرو شکیبایی نازنین

۱۳۹۴ تیر ۷, یکشنبه

یکشنبه غروبها رو غالب آدمها دوست ندارن. من هم استثنا نیستم. امروز یکشنبه اس. البته الان شب شده. از 7 صبح سرکار شازده خانم بیدارم کرد و من شروع کردم به انجام کارهای خونه. باورش سخته که بگم تا همین نیم ساعت پیش هنوز داشتم کارهای خونه رو تکمیل میکردم. آدم باورش نمیشه که چقدر میتونه مشغول کارهای روزمره بشه و اگه بخوای به شکل سنتی که پدر و مادرهامون زندگی میکردن، زندگی کنی، مجبوری به جای 24 ساعت روز دست کم 36 ساعت داشته باشی و الا همیشه کلی کار هست که هقب میمونه. مطمئنم این فقط من نیستم که اینطورم و این گرفتاری زمانه ماست. الان خسته ام برای همین اومدم اینجا که بنویسم. که یادم باشه فردا کلی کار دیگه دارم و حتی طی این آخر هفته بهش فکر نکردم. باید منظم شم و دوباره برگردم به اون یکی بخش وجودم... بخش کاریم و دوباره بشم اون مادری غیر خونه داری که همیشه احساس گناه یه بخشی از ذهنشه برای اینکه فقط چند ساعت در روز برای بچه ش وقت میزاره.... میدونم که بچه م خیلی هم خوشبخته که من تمام شب و روز بهش فکر میکنم.... براش برنامه ریزی میکنم. هیچکدوم از کلاس و برنامه هاش رو از دست نمیدم. همیشه باهاش حرف میزنم و مثل یه آدم بزرگ برای حرفاش ارزش قائلم.... اما راستش از این سیستم کاری که اینهمه ما رو استثمار میکنه خسته ام. کارم رو دوست دارم اما امید داشتم کـــــــــــــاش میشد روزی فقط شش تا هفت ساعت کار کنم و وقتی برمیگردم خونه در واقع برگردم به بخش خانوادگی وجودم... کاش میشد این سیستم کاری رو عوض کرد و لذت بیشتری به زندگی آدمها اضافه کرد

من این بلاگ رو درست کردم که توش غر بزنم. وقتی خسته ام .... وقتی دلگیرم.... وقتی از چیزی کلافه ام اینجا می نویسم. وقتی هم مینویسم معمولا از ذهنم میاد بیرون. یه دوست گلی دارم که همیشه بهم توصیه میکنه که هر وقت دلم میگیره بنویسم. دارم به حرفاش گوش میدم. مــــــرسی دوستـــــم

۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه

دیروز صبح داشتیم با دو سه نفر از کسانی که روی یه پروژه کار میکنیم، کله پاچه رئیس رو بار میزاشتیم. هر کردوممون هم یه چیزی می گفتیم و بعدش میخندیدیم. واقعیتش این نبود که داریم از اون آدم یه دیو دو کله میسازیم که خون آدمها رو میخوره. داشتیم به یه موضوعی میخندیدیم و هیچکسی خنده دارتر از رئیس  نبود که بین همه ی ما مشترک باشه و بشه بهش بخندیم. یهویی یکی از دوستان که در زمینه پاچه خواری ثانیه ای رو از دست نمیده زد به کانال موی عاقل بودن که .... رئیس بیچاره بیخبره که ما الان داریم اینا رو راجع بهش میگیم و می خندیم.... یه لحظه همه ساکت شدن و دقیقا و تحقیقا میخواستیم یه دونه بکوبیم دو دهنش که یکی از بچه ها که اصولا آدم کم حرفیه برگشت به پاچه خوار معروف گفت فلانی اگه الان اینجا بود حتما با ما به تو می خندید. چون فکر کنم اون خندیدن دوست داره اما تو انگار خنده اذیتت می کنه. بعدش هم خودش از خنده صورتی شد و بقیه هم خندیدن الا دوست پاچه خوار محترم. یعنی موندم که چطور زندگی شون رو میگذرونن این آدمها که همش در فکر کاسه لیسی هستن. خدا به خیر نسلشون هم هی داره بیشتر و بیشتر میشه

۱۳۹۴ خرداد ۱۷, یکشنبه

طاقت آوردن کار راحتی نیست.... اما انگار که نسل ما نسل سختیه. شاید هم من آدمهای سخت نسلم رو میشناسم. نمیدونم چون ما سختیم روزگار بهمون سخت میگیره یا اینکه چون روزگار بهمون سخت گرفته، سخت شدیم. سالها ندیدن کسانی که دوستشون داریم رو طاقت میاریم. سخت کار میکنیم، کم نفریح میکنیم و هر از گاهی.... هر از چندین سالی یکبار دوستی از جایی سرو کله ش پیدا میشه که دیدن دوباره ش بهمون انرژی میده برای ماهها. گاهی هم که تنها میشیم با خودمون فکر میکنیم چقـــــــــــــدر دوریم... چقدر تنهاییم. چقدر زندگی سخته!!! اما به خوبی میدونیم که فردا صبح دوباره میشبم همون ربات سخت جانی که از یک جایی انرژی کافی پیدا میکنه برای ادامه.... حتما پیدا میشه

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

واقعا دارم تلاش میکنم که به کسی غر نزنم. برای همینه که اومدم اینجا بنویسم و این ماجرا رو از کله م بکشم بیرون. نمیدونم من یه طوریم شده یا اینکه واقعا یه گرفتاریهایی توی جغرافیا/تاریخ/فیزیک/روح /... ما ایرانیها رسوخ کرده که نمیشه کشیدش بیرون. اگر حرفی هم بزنی، متهم میشی به اینکه نه بابا تو برداشتت از ماجرا اکس بوده و چیزی که اونجا نوشته شده در واقع داره وای رو بیان میکنه. حالا بیا و ثابت کن که بابا ما از بس 30-40 سال تمام همه چیز رو برامون توجیه و تفسیرو در واقع ماست مالی کردن، دیگه خودمون هم این کار رو یاد گرفتیم و دست به کار شدیم

یکی از همکلاسی های دوره لیسانسم متن زیر رو با بقیه سهیم شده که مثلا به نظرش جالب اومده

تربیت دختر نیاز به دو والد دارد : مادری که به او نشان دهد چطور زن باشد.  پدری که به او نشان دهد چطور مستقل باشد. وظیفه پدر تربیت دختری با جرات است. پدر باید در او احساس زیبایی را ایجاد کند و به او احساس اطمینان دهد. ارتباط میان پدر و دختر بسیار ساده است : او عاشق پدرش خواهد بود و برای همیشه به او اطمینان می کند، زیرا پدرش اولین عشق، اولین قهرمان و اولین مرد زندگی اش خواهد بود. چند عامل مهم به پدر همیشه در زندگی اش حضور داشته باش، به مادرش احترام بگذار
هر لحظه ای که با او هستی ارج بنه
هر روز برایش دعا کن
قهرمان او باش
او را به دنیای خود راه بده و سعی کن با او ارتباط برقرار کنی
تمام تلاشت را انجام بده که محیط خانه امن، شاد و گرم باشد
هرگز او را مسخره نکن
همیشه او را تشویق کن و بگو دوستش داری
به مدرسه اش سر بزن
تشویقش کن چیزهای جدیدی را امتحان کند
هرگز مقابل او با مادرش جر و بحث نکن
به او کمک کن تا علایق واقعیش را کشف کند و سپس در دنبال کردن علایقش کمکش کن
پس انداز کردن را به او یاد بده
به او کمک کن بتواند مستقل شود
به او آموزش بده مسئولیت پذیر باشد.
کتاب تربیت فرزند
مولف ؛ زهرا زینالی



 نمیدونم  شما که این مطلب رو میخونی چه برداشتی از این مطلب داری. اما اگه قرار بود که من نویسنده این کتاب بودم، قطعا به شیوه بسیار تبعیض آمیز جنسی هیچوقت آموزش استقلال رو به پدر نمیدادم و حتما صرفنظر میکردم از شروع این پاراگراف با جمله "نیاز به دو والد دارد" و ادامه دادن با متن بسیار سکسیت و نگرشی که من دقیقا غیر محترمانه به خودم و همه ی خانمهای مستقل و توانمند میدونم. واقعا فکر میکنم بیچاره اونهایی که این کتاب رو بخونن و نا خودآگاه فکر کنن که علم هم همین رو میگه.... راستش علاقه مند شدم ایشون اصلا دانشش از کجا میاد که طرز تفکرش از مادر بزرگ از دست رفته ی من هم عقب تره..... دریغ از اونهمه هزینه ای که برای چاپ و انتشار چنین آدمهایی هزینه میشه و تفکر و نواندیشی اینهمه دانشمند ایرانی که در سراسر دنیا پراکنده شدن، ممکنه هیچوقت به دست هموطنانشون نرسه و در جهت رشد فکر نسلهای آینده به کار نیاد.... دریغ..... دریغ

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

اون اوایل که مهاجرت کرده بودیم کمی طول کشید که من دانشگاه برم. تقریبا یکسال و اندی بعد از اومدنم امتحانهایی رو که باید میدادم، گذروندم. بعدش هم دانشگاه و کار.  یادمه اولین باری که رفتیم ایران وقتی بود که من مسترزم تموم شده بود و همسرم هم دکتراش. یکی از بستگان همسر جان داشت برامون با شوق تعریف میکرد و عکسهای ما رو نشون میداد به خودمون و میگفت چقدر خوشحال شده که این عکسها رو دیده. لا به لای عکسها (بطور تصادفی) یک از عکس هم از فارغ التحصیلی من بود که بهم من خندید و گفت چه جالب که اجازه دادن شما هم با لباسهای ایشون (اشاره به همسرم)، عکس بگیرین..... من تعجب کردم و گفتم با لباسهای کی؟ گفت ایشون.... گفتم منظورتون این عکسه؟ گفت بله. توضیح دادم که این فارغ الحصیلی منه. یک ترم زودتر از همسرم اتفاق افتاد و من هم تعجب کردم که شما این عکس رو بین بقیه دارین و همه خندیدیم. راستش جدیش نگرفتم اما برام عجیب بود که چطور رنگ و طرح متفاوت لباس مسترز من رو که با پی اچ دی خیلی متفاوته تشخیص ندادن. اما مهم هم نبود

توی همون دوره ی دو هفته ای که اونجا بودیم یک بار دیگه دوباره وسط صحبتها، یک نفر دیگه از من پرسید مگه شما هم در امریکا کار میکنین؟ گفتم درس میخونم و در کنارش کار توی همون دانشگاهه بعنوان دستیارو .... چطور؟ گفت فکر کردم که پیدا کردن کار باید خیلی براتون سخت باشه... اونوقت برای مراقبت بچه (که اون موقع تقریبا 1 سالش بود) ، هزینه ها رو دانشگاهتون میده یا باید از جیب خودتون بدین؟ خلاصه یادم نیست که چی گفتیم و شنیدیم اما چیزی که یادمه اینه که تعجب کرده بودن که چه اصراریه با بچه کوچک آدم بخواد کار کنه یا درس بخونه

 این ماجراها مال چندین سال پیش بود. چند بار هم از ایران تماس میگرفتن و تلفن من رفت روی پیغام گیر، وقتی بعدش  توضیح میدادم که ببخشید  اون ساعت سر کار بودم، جمله ای که میشنیدم این بود که  مگه شما هم کار میکنین!؟؟؟ 

گرچه اصولا حرفهایی که دیگران میزنن یا تصوراتی که از من دارن برای من اهمیت بسیار کمی داره، اما تکرر این ماجرا یه کمی برای جای تعجب داشت. 

امروز دانشگاه یه لطفی کرد و پنجره بزرگ دفتر من رو (که قابل باز شدن نیست) از هر دو طرف شست و تمیز کرد. من اونقدر ذوق زده شدم که یه عکس ازش گرفتم و گذاشتمش رو دیواری که با اقوام سهیم هستم. دوباره کامنت اومد که .... کدوم آفیس مگه  تو کار میکنی؟ 

 نمیدونم ماجرا چیه و چرا مردم فکر میکنن خانمهایی که در خارج از ایران زندگی میکنن، اصولا یا پیدا کردن کار براشون سخته یا اینکه به خاطر هزینه نگهداری بچه بهتره خونه بمونن.... اصلا این ماجرا رو چطوری باید بررسی کرد من  نمیدونم. دنبال مقصر و ... هم نیستم که چرا به خانمها نگاه فلان دارن و البته منظورم این نیست که کار بیرون نکردن بده. اما تعجب میکنم چرا مدام اینو از من میپرسن که مگه کار میکنی؟

بله جونم.... البتــــــه که من کار میکنم که هر کسی انتخاب داره که خونه کار کنه یا بیرون. من بیرون از خونه کار میکنم و در دو تا دانشگاه. جهت اطلاع بیشترتون به یه دپارتمان سومی هم کارمشاوره میدم در حال حاضر

فکر کنم سوال بعدی شون این خواهد بود که: اونوقت چقدر پول در میاری؟ 
اگر هم بیشترروشون بشه می پرسن: می ارزه به شــــــوهر و بچه ت نرسی و همش کار کنی؟

اما از فرهنگ خاله زنکی دیار کهن ما!!! که خومون هم توش موندیم



۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

We like to think we're fearless, eager to explore unknown lands and soak up new experiences, but the fact is, we're always terrified. Maybe the terror is part of the attraction. Some people go to horror movies. We cut things open. Dive into dark water. And at the end of the day, isn't that what you'd rather to hear about? If you've got one drink and one friend and 45 minutes. Slow rides make for boring stories. A little calamity. Now that's worth talking about.

اینا هیچکدومش از من نیست اما انگار یه جوری من نوشته باشمش

۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

هر روز یه تصمیم جدید میگیری.... تصمیم میگیری که سخت تر تلاش کنی. سعی کنی از هر دقیقه... هر ثانیه استفاده کنی. بعدش برنامه ریزی میکنی و شروع میکنی. سخت تر.... جدی تر....  بعد از مدتی متوجه میشی این همون تصمیمیه که چندین و چندین بار دیگه هم گرفتی. سعی میکنی این دفعه متفاوت باشه. با خودت میگی من انجامش میدم.

اما واقعیت اینه که همه چیز دست تو نیست. از دید خودت همه کاری میکنی. اما چون کنترل رو تمام ماجرا نداری، باعث میشه ماجرا اونطور که تو میخوای پیش نره. و باز هم فکر میکنی..... باید راهی باشه... بـــــــــــــاید راهی باشه...... کاش یه راهی باشه

۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

امروز دلم تنگه.... به طرز عجیبی دل تنگم. صبح کار میکردم، نزدیکی های ظهر یه جلسه داشتم که بر خلاف همیشه اصلا نمیتونستم ذهنم رو متمرکز کنم. مدام حواسم پرت میشد. به چی نمیدونم... شاید هم میدونم. اما واقعا حس میکردم که این من نیستم توی این جلسه. انگار خودم نبودم. هر دفعه متوجه خودم میشدم، نگران این میشدم که نکنه رئیس جلسه نظر من رو بپرسه. گرچه بنده خدا کلا فرصت میداد همه صحبت کنن اما هیچ کسی رو مستقیم خطاب نمی کرد که به قول خارجه ای ها پوشی نباشه

خلاصه اینکه آدم فکر نمیکنه چقدر وابستگی هاش مهمن. چقدر رابطه هاش با آدمهایی که دوستشون داره میتونه روح و جسمش رو متاثر کنن. فاصله فیزیکی خیلی آدمها رو دلتنگ میکنه. اما چیزی دیگه ای هم هست.... چیزی غیر از فاصله فیزیکی