۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

ما ایراینها

چند روز پیش با تعدادی از آشناها دور هم جمع شده بودیم و حرف میزدیم. یه زمانی فکر میکردم چقدر میشه از این حرف زدنها و دور هم نشستنها لذت برد، چیز یاد گرفت و ... . دیگه اینطوری فکر نمیکنم. نه برای اینکه فکر کنم خودم بیشتر میدونم .... نه شاید برای اینکه احساس میکنم صفای قدیمی دیگه تو خیلی ها نیست. خیلی چیزها عوض شده این روزها... اینم روش!

حرف از این بود که "ما ایرانیها" خیلی اهل قضاوت کردن بقیه هستیم و دوباره"ما ایرانیها" خیلی دوست داریم اظهار فضل سیاسی کنیم و سه باره "ما ایرانیها" خیلی همه چیز رو بزرگ میکنیم، مرده پرستیم، دیکتاتور سازیم، .... خلاصه چیزی نبود که بار خودمون نکردن! چی بگم والا ... منم میخوام اضافه کنم "ما ایرانیها" خیلی به خودمون گیر میدیم. مدام هم دوست داریم راجع به هر چیزی که میگیم و مینویسیم حتما اضافه کنیم "فقط ما ایرانیها هستیم که اینجوریم".

این جمله آخری که نوشتم در مواردی که مثبت باشه باعث نگاه کردن با غرور میشه و وقتی در مورد یه چیز منفی باشه با خنده تمسخر آمیز همراهه. خلاصــــــــــــــــــــه غرض از نوشتن این متن این بود که بگم خسته شدم از اینکه اینهمه از ما ایراد میگیرین! ایکاش یه ذره فقط یه ذره هم از خوبی های احتمالی ما چیزی میگفتین :(

خدا عاقبت همه ما رو به خیر کنه :)

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

تفال

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود

سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
که به جايی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگير
حيف اوقات که يک سر به بطالت برود

ای دليل دل گمگشته خدا را مددی
که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

دنیای زنانه مردانه

امروز هوا ابریه و من یه کمی دلتنگم. یکی از بهترین دوستام چند دقیقه پیش تماس گرفته بود. کمی با هم حرف زدیم ویه کمی اوضاع بهتر شد :) چقــــــــدر دلم براش تنگ شده. یه وقتایی فکر میکنم به مشخصه ای که من و این دوستم رو به هم پیوند میده؛ سرسخت بودنمون در بعضی مسائل. البته اون خیلی مهربونه و عین حال بسیار با پشتکار و محکم. یادمه زمانی که با هم کار میکردیم تیم جالبی بودیم. یه وقتایی بیش از انتظار ازخودمون مایه میذاشتیم. این همونیه که من فکر میکنم گاهی مایه آزار زنها میشه. ما زنها گاهی اونقدر پیش میریم که بقیه یادشون میره جنس ما چیه. گاهی اونقدر مردونه میشیم که بقیه متوجه نیستن ما از چی ساخته شدیم. یادشون میره اینکه چرا به زنها میگن جنس لطیف! که زود میشکنه حتی اگه از ظاهرش پیدا نباشه. این دوست من نمونه ای از همین زنهاست. حساس و شکننده اما درعین حال بسیار محکم و پر تلاش. خدایا یعنی بقیه هم میتونن این موجودات رو درک کنن؟ امیدوارم!!!

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

لپ تاپ چه

سلام
امروز 24 مهر ماه هستش. حس میکنم زمان پرواز میکنه. تقریبا همش از روزهای هفته جا میمونم. فکر میکنم امروز 4 شنبه اس در صورتیکه جمعه اس! خلاصه این هم یه جور زندگیه دیگه. شـــکر :) به خاطر اون مدتی که همش مشغول بودم هنوز خوابم به وضعیت اولیه برنگشته. دیشب ساعت 5 صبح خوابم برد و 11 صبح از خواب پا شدم. عجب اوضاعی گیر کردم ها! شدم مثل این آدمهای شلخته که همش دارن میدون و به هم ریخته ان! وااااااااااااای خیــــــــــــــــــــلی بدم میاد :(

از اینا بگذریم. دوست محترم بالاخره موفق شد من رو غافلگیر کنه. آخه هر سال موقع تولدم که می اومد منو سورپرایز کنه؛ من متوجه میشدم و مززززززه اش میرفت. اما دیروز قبل از رفتن به کلاس در یک اقدام مهندسی شده با یک عدد لپ تاپ جدید بسیار کوچولو که نصف لپ تاپ فعلیمه؛ سوررررررررررررررررررپرایزم کرد. چشم شما روز بد نبینه هـــــی سر کلاس حواسم پرت لپ تاپ چــــــه میشد. خیییییییییییییییییییلی خوشگله :) بعد از اینهمه دور خودم چرخیدن خلاصه مایه خوشحالی فراهم شد که نگو و نپرس. دیگه مجبور نیستم این لپ تاپ بزرگ رو هر روز بکشم با خودم این ور و انور و شبها هم هر از درد گردن گره بخورم :) :x خوشـــــــــــــــــــــــــــــحال گشتیم، هـــــــــــــــــــــوار تا :))

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

کارستان


من این روزها یه کمی به خودم گره میخورم! منظورم اینه که گاهی از کار زیاد قاطی میشم و نمیدونم باید چیکار کنم :( در این مواقع حســــــاس تاریخی نقش یه همخونه میتونه از اهـــــــــــــــــم مهمات عالم باشه.

از قضای روزگارهمخونه محترم من متوجه این مهم گشته اند و امروز کاری کردند کارستان که تصویر شاهکار به حضور عالی تقدیم میشود. تا یه هفته ای تو خونه مون عروسیه جای شما سبــــــــــــز :) خداوندگار عالم انسانهای خوب را در دنیا زیــــــــــــاد و دست پختشان رو روز به روز بهتر بگـــردانـــــــاد :x

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

خوشحالی...

یه روزهایی مثل امروز که خیلی کار زیاد دارم نمیدونم باید چه کنم و بیکار میگردم. در واقع انگار سرگشته شده باشم. تا آخر هفته بعد اوضاع به همین منوال خواهد بود، بعدش یه چند روزی یه کمی بهتر میشه و دوباره باز هم روز از نو و روزی از نو! خدایا ازت میخوام بهم کمک کنی. به قول حمید هامون "خـــــــدایا برام یه خوشحالی بفرست". خیلی لازم دارم یه اتفاق خیلی خوب که تا 1-2 ماهی حســــــــابی انرژی داشته باشم. هــــــــــــــــــــــــی :(

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

دوره ما!

چند روزیه هوا شده عین هوای شمال. آسمون انگار دلش پره؛ گاهی هم میباره اما بیشتر ساعات روز ابریه. هوای خوبیه. یکی میگفت هوای اینجوری "دو نفره اس" :-/ و من هنوز مشغولم. این روزها خیلی کم وقت بیکاری دارم. فرصت نمیکنم که یه مطالعه ای بکنم یا یه مطلب درست و حسابی بنویسم. وقتی میخوام خستگی در کنم میام اینجا که بنویسم ... برای همین متمرکز نیستم. از هوا شروع میکنم بعدش هم میرسم به اینکه ... این هم یه مدلی زندگیه دیگه. بالاخره آدمها در هر زمانی یه جوری وقتشون و زندگی شون رو میگذرونن... دوره ما هم اینطوری شده. شکر که میگذره :)