امروز بعد از مدتها برگشتم. نمیدونم اصولا کسی تو این مدت سری به من زد یا نه! به هر حال امروز یکی از اون روزهای نوشتنه :) هر روزی که حوصله درس خوندن ندارم یعنی باید یه کاری انجام بدم. شاید بنویسم... شاید قدم بزنم... شاید برم کنار دریا و ساعتها فقط گوش کنم... نمیدونم خلاصه فکر کنم دوباره زده به کله ام!
همینطوری نگاهم افتاد به بیرون از پنجره. یه تپه سبز همسایه منه. خیلی آرومه و یه کمی کسل کننده! شاید گاهی پیش بیاد که روزی یه نفر هم بهش سر نزنه... تحقیقا مثل خودمه :))
۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه
تغییرات!
تغییر! کلمه خیلی جالبیه. یه وقتایی آدم حاضره خیلی هزینه کنه تا یک کمی ازش رو به دست بیاره. فکر میکنی اگه تغییر نکنی مردی... شبیه مرداب شدی ....
راستی مگه مرداب تغییر نمیکنه؟ فکر نمیکنم موجود زنده ای باشه که تغییر نکنه. اما منظور من از این تغییر در واقع تعییر شرایطه نه تغییر موجود زنده. به هر حال هر چیزی توی دنیا یه کمی ش خوبه. حتـــــی تغییـــــــــــــــــــــــر! خدا بگم چیکار کنه این جناب اوباما رو با این شعار تغییراتش ؛)
۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه
عید میاد
برف نو برف نو سلام سلام
بنشین خوش نسشته ای بربام
پــــاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی است ایـــن ایـــام
هنوز زمستونه اما دلم داره پر میکشه این روزها برای عید. عید میاد و من باز دلتنگی هام تازه میشه. هیــــچ موقع سال باندازه عید دلم هوای بقیه رو نمیکنه. تقریبا هر روز هر چیزی که ممکنه اتفاق بیفته رو تصور میکنم. از سبز کردن گندم و تمیز کردن خونه موقعی که تمام خونه بوی تازگی میده تا خرید کردن تو بازارهایی که توش سوزن نمیشه انداخت با مردمی که همشون عجله دارن... دویدن تا لحظه آخر نزدیک تحویل سال یا حتی عید دیدنی های ملال آور! و بالاخره دورهم جمع شدنها با برو بچز فامیل و دوستان بهتر از آب روان :)کـــــــاش دوباره تکرار شه ... شاید امسال شاید ....
۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
آروم...
وای که چقــــــــــــــــــدر امروز کار کردم. راستش رو بگم اینه که امروز تا ظهر فقط داشتم کارهای خرده و ریزه عقب مونده درسی رو انجام میدادم. اما راستی راستی از 1 بعدازظهر تا حالا که 11 و نیم شبه یه سره فقط دویدم :( خوبیش اینه که کلی کارهام انجام شدو خوشبختانه به خنسی نخوردم. همین وقتهاست که شاعر میگه "همـــــــــه چـــــی آرومــــــــــه من چقـــــــــــــــدر خوشـــــــحالـــم ..." :)
مدتهاست ننوشته بودیم. انگار طریقه نوشتن از خاطر مبارک رفته! علی الخصوص افاضات ملوکانه کلا پریده! امــــا فی الحال فقط باید لــــــم دهیم و یک عدد فیـــلم ترجیحا رمانتیک به تماشا بنشینیم تا خاطر مبارک آزرده نشود برای فردا که روزی سخت در پیش است از کله سحر تا بوق .... :)
سایه مبارک مستدام!
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
ما ایراینها
چند روز پیش با تعدادی از آشناها دور هم جمع شده بودیم و حرف میزدیم. یه زمانی فکر میکردم چقدر میشه از این حرف زدنها و دور هم نشستنها لذت برد، چیز یاد گرفت و ... . دیگه اینطوری فکر نمیکنم. نه برای اینکه فکر کنم خودم بیشتر میدونم .... نه شاید برای اینکه احساس میکنم صفای قدیمی دیگه تو خیلی ها نیست. خیلی چیزها عوض شده این روزها... اینم روش!
حرف از این بود که "ما ایرانیها" خیلی اهل قضاوت کردن بقیه هستیم و دوباره"ما ایرانیها" خیلی دوست داریم اظهار فضل سیاسی کنیم و سه باره "ما ایرانیها" خیلی همه چیز رو بزرگ میکنیم، مرده پرستیم، دیکتاتور سازیم، .... خلاصه چیزی نبود که بار خودمون نکردن! چی بگم والا ... منم میخوام اضافه کنم "ما ایرانیها" خیلی به خودمون گیر میدیم. مدام هم دوست داریم راجع به هر چیزی که میگیم و مینویسیم حتما اضافه کنیم "فقط ما ایرانیها هستیم که اینجوریم".
این جمله آخری که نوشتم در مواردی که مثبت باشه باعث نگاه کردن با غرور میشه و وقتی در مورد یه چیز منفی باشه با خنده تمسخر آمیز همراهه. خلاصــــــــــــــــــــه غرض از نوشتن این متن این بود که بگم خسته شدم از اینکه اینهمه از ما ایراد میگیرین! ایکاش یه ذره فقط یه ذره هم از خوبی های احتمالی ما چیزی میگفتین :(
خدا عاقبت همه ما رو به خیر کنه :)
حرف از این بود که "ما ایرانیها" خیلی اهل قضاوت کردن بقیه هستیم و دوباره"ما ایرانیها" خیلی دوست داریم اظهار فضل سیاسی کنیم و سه باره "ما ایرانیها" خیلی همه چیز رو بزرگ میکنیم، مرده پرستیم، دیکتاتور سازیم، .... خلاصه چیزی نبود که بار خودمون نکردن! چی بگم والا ... منم میخوام اضافه کنم "ما ایرانیها" خیلی به خودمون گیر میدیم. مدام هم دوست داریم راجع به هر چیزی که میگیم و مینویسیم حتما اضافه کنیم "فقط ما ایرانیها هستیم که اینجوریم".
این جمله آخری که نوشتم در مواردی که مثبت باشه باعث نگاه کردن با غرور میشه و وقتی در مورد یه چیز منفی باشه با خنده تمسخر آمیز همراهه. خلاصــــــــــــــــــــه غرض از نوشتن این متن این بود که بگم خسته شدم از اینکه اینهمه از ما ایراد میگیرین! ایکاش یه ذره فقط یه ذره هم از خوبی های احتمالی ما چیزی میگفتین :(
خدا عاقبت همه ما رو به خیر کنه :)
۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه
تفال
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
که به جايی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگير
حيف اوقات که يک سر به بطالت برود
ای دليل دل گمگشته خدا را مددی
که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
دنیای زنانه مردانه
امروز هوا ابریه و من یه کمی دلتنگم. یکی از بهترین دوستام چند دقیقه پیش تماس گرفته بود. کمی با هم حرف زدیم ویه کمی اوضاع بهتر شد :) چقــــــــدر دلم براش تنگ شده. یه وقتایی فکر میکنم به مشخصه ای که من و این دوستم رو به هم پیوند میده؛ سرسخت بودنمون در بعضی مسائل. البته اون خیلی مهربونه و عین حال بسیار با پشتکار و محکم. یادمه زمانی که با هم کار میکردیم تیم جالبی بودیم. یه وقتایی بیش از انتظار ازخودمون مایه میذاشتیم. این همونیه که من فکر میکنم گاهی مایه آزار زنها میشه. ما زنها گاهی اونقدر پیش میریم که بقیه یادشون میره جنس ما چیه. گاهی اونقدر مردونه میشیم که بقیه متوجه نیستن ما از چی ساخته شدیم. یادشون میره اینکه چرا به زنها میگن جنس لطیف! که زود میشکنه حتی اگه از ظاهرش پیدا نباشه. این دوست من نمونه ای از همین زنهاست. حساس و شکننده اما درعین حال بسیار محکم و پر تلاش. خدایا یعنی بقیه هم میتونن این موجودات رو درک کنن؟ امیدوارم!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)