۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

تویی که هستی؟

من هم موندم... چه کنم؟... فرض رو به بخشندگی و مهربانیت بزارم و مثل خیلی ها بگم اونچه پیش میاد حتما خیره، اما دلیل خیر بودنش رو ما ممکنه متوجه نشیم... یا ... باید همه تیکه های پازل رو کنار هم بچینم تا در نهایت برسم به اون رحمانیت و رحیمیتی که همیشه شنیدم نشونه های توئه؟!... ببینم مگه تو واقعا هستی؟ اگه هستی پس... چرا... چرا... چرا....؟

میـــخانه اگر ســاقی صاحبـنظری داشـت
میخواری و مستی ره و رسم دگر داشت!
یاد یه صحنه ای افتادم تو یه فیلم قدیمی ایرانی که می گفت: "چرا اینجا؟... چرا من؟... چرا...چرا...؟ اگـــه هستـــی خودتو به من نشون بده"

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

این نیمه شب نمیدونم این ترانه قدیمی از کجای دنیا، پریده توی ذهن من...:

رفتی سفر تو بی خبر از خونه ی ما / خاموش و سرده بی تو این كاشونه ی ما
رفتی سفر تو بی خبر از ماتم دل / جای تو غم شد همدم و همخونه ی دل
هر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه / هر چند كه این سفر كوتاه اما دلم رضا نمی ده
تو در این سفر خدا یا زبلا نگهدارش كه دل امیدوارم به خیال او نشسته
شبی از درد فراقش رو به میخانه نمودم / دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته
فقط آرزوم همینه كه تو از سفر بیایی / نكنه دلم بمیره یه وقت از غم جدایی

حتی نمیدونم خواننده اولیه اش کی بوده اما امشب ذهنمو تسخیر کرد و لذت بردم :)


۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

امروز داشتم به این شعر دوران بچگی م گوش میدادم:


خوشحال و شاد و خندانم ، قدر دنيا رو مي دانم / خنده کنم من، دست بزنم من، پا بکوبم من، شادانم
.
در دلم غمي ندارم، زيرا سلامت هست جانم / عمر ما کوتاه س، چون گل صحراست / پس بياييد شادي کنيم
.
بياييد با هم بخوانيم، ترانه جواني را / عمر ما کوتاه س، چون گل صحراست / پس بياييد شادي کنيم

...


فکر کردم چقدر متنش زیباست... درست به زیبایی دنیای کودکی! ساده، شاد و دوست داشتنی. تصمیم دارم هر چقدر که میتونم به کودکی برگردم و سعی کنم سادگی ش رو در حد امکان توی وجودم حفظ کنم. امروز توی وبلاگ نیلوفر عزیز خوندم:

ساده از هم می رنجیم و سخت همدیگر را دوست می داریم. ای کاش ساده دوست بداریم و سخت برنجیم. ای کاش ساده دوست بدارم و سخت برنجانم

و من با خودم تکرار کردم... درســـت مثل زمان کودکی :)

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

بعضی چیزها گفتنی نیست! نوشتنی هم نیست... فقط امیدواری یه جوری بفهمن!

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

دیشب خبر مهندس سحابی و هاله درست مثل پتک خورده توی سرم! منم مثل یکی از هزاران یا شاید میلیونها آدمی که کیلومترها ازشون دورم احساس میکنم تحمل این اتفاقات رو ندارم. امروزم رو مثل آدمهای مست به شب رسوندم... هر لحظه خودم رو به جای تک تک افراد نزدیک بهشون گذاشتم و سعی کردم درک کنم ابعاد ماجرا رو... اما.... نه .... واقعا برام ممکن نیست! حتی تو خیال!!! خدایا پس تو کجایی؟!!!

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

یکی از دوستان این متن رو برام ایمیل کرده بود. دوست داشتمش:

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود ...

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ...

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

شعري چاپ نشده از شاملو

سكوت‏ آب مى‏تواند خشكى ‏باشد و فرياد عطش
سكوت‏گندم مى‏تواند گرسنه‏گى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب ظلمات ‏است
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست
غريو را تصوير كن!