۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

فـِیـــــک

رفته بود سفر پیش اقوامش... میگفت بهش میگم بـــاور کیف کـُچ و کفش گوچی با این قیمتها نیست! این دستبندی هم که تو میگی اگه قطرش سه میلیمتر باشه قیمتش بیش از سی هزارتاست این که قطرش اندازه انگشت منه :)))) میگه باور کن 4.5 میلیون پولشو دادم به خدا اصــله اصـــــــــله!!! وقتی هم که داره میگه اصله اصـــله ابروهای تتو شده ی رو به آسمونش رو نیم متر میبره بالاتر! با خودم میگم خب ولش کن با یه فیک خوب که کلی هم پولشو داده داره حالشو میکنه چی کارش داری ...
چند روز پیش یه اتفاق مشابه افتاد... بازخونی یه آهنگ قدیمی انگلیسی/ایرلندی توسط یکی از خواننده های ژی گی لی (البته با کلام فارسی) و کلیپ تقلبی که کلی هم ایراد تصویری و ادبی داره مورد توجه یکی از دوستان قرار گرفته بود. بهش میگم اگه داری می بینی و لذت هم (شاید) میبری فقط بدون که فیکه! به این دلیل و اون دلیل و ... میگه حتی اگه اون کارها رو هم کرده باشه از ارزش هنری و نوآوری که در کار موسیقی ایرانی کرده، کم نمیشه !!! میگه نمیدونم این چه مَرَضیه افتاده تو دانشجوهای خارج از کشور که تو امور خصوصی بقیه تجسس کنن و ... :)))))) با خودم میگم خب ولش کن... داره حالشو میبره از موزیک! شایدم اصلی ش رو نشنیده و این براش تازگی داره و فکر میکنه یه هم وطن! یه هنری از خودش ســـــــــاطع کرده :)))

انگار اونقدر دروغ و تقلب و کار تقلبی و جنس تقلبی زیاد شده که ملت دارن دیگه ازش لذت هم میبرن!

حالا سوال اینجاست... تو اگه بدونی که یه چیزی تقلبیه و طرف نمیدونه، بهتره بهش بگی که دست کم اطلاع داشته باشه یا اینکه بزاری زندگی شو بکنه حالا با اطلاع یا بی....؟!


۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

من هستم، پس ری ویــو مینویسم!

مدتهاست که من در مورد خیلی از کارهایی که میخوام بکنم، اول یه جستجویی تو اینترنت میکنم و معمولا نظرات بقیه رو که در مورد اون محصول خاص، مکان، یا حتی روش حل یه مساله یا... هر چیز دیگه نوشتن، میخونم و بعدش احساس میکنم که در مجموع نتیجه بهتری میگیرم! امروز با خودم فکر کردم که تنبلی بســـــــه! از این به بعد تو هم بایـــــــد بنویسی. ری ویو نوشتن خیلی کار خوبیه... فقط باید سعی کنی منصف باشی... میخوام با یـِـلـپ شروع کنم. فکر میکنم عادت خوبیه :)

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

دیروز یکی از دوستام تو صفحه فیس بوکش نوشته بود که دختر چهار-پنج سالش قران رو برداشته و ازش پرسیده چند بار باید گفت پلیـــز که خدا یه چیزی رو از آدم قبول کنه؟ بعدش هم گفته خدایا پلیز پلیز پلیز که گوشش خوب شه... :) کلی دلم پر کشید و خواستم بچه هه رو همون موقع بغل کنم...
از اون موقع هی دارم با خودم فکر میکنم اینکه باید چه توضیحی تو این موقع بهش بدی؟... شاید این یکی از بزرگترین چالشهای آینده منه! باید چی گفت؟ چطوری گفت؟ کی گفت؟ و ... ... ...

۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

مــــن...

دل شبه و من خواب به چشم ندارم! خســــته ام اما بیخواب... میشینم به رنگی کردن ناخنهام شاید یه کمی زمان بگذره و... شاید هم یاد بدنم بیارم که بهش فکر میکنم! نمیدونم کجا خوندم که، گاهی دلم برای خودم تنگ میشود.... تنــــــــــگ!

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

هزاران خورشید تابان

دیروز رمان هزاران خورشید تابان خالد حسینی رو تموم کردم. وقتی تموم شد تمام وجودم پر بود از حسرت! حسرت اینکه چرا اینهمه فلاکت باید نصیب ملت بشه به دلیل قدرت طلبی یه عده! حسرت از اینکه حماقتهای مذهبی یه عده چه روز سیاهی میتونه برای بقیه بهمراه بیاره! و حسرت از هزار و یه چیز دیگه که مشترکات کشور من و افغانستانه!

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

توهم توطئه...

قدیم تر ها یه دوستی داشتم که خصوصیت عجیبی داشت! در واقع میشه گفت که کلا خانوادش هم همونطور بودن. هیچ کار و فعالیت خاص و برجسته ای نمیکردن و شاید بشه گفت همیشه در سایه بودن و صد البته نه از اون آدمهایی در سایه کارهای بزرگ میکنن! خیلی خیلی خیلی معمولی. اما قسمت جالب ماجرا اینجاست که همیشه فکر میکردن که دارن مانیتور میشن!!! یه عده همیشه نامرعی اونها رو چک میکنن... همه چیزشون رو. تلفن، روزنامه، کتابهایی که میخونن، فیلمهایی که میبینن و ... و ... و ... .همیشه به دیگران توصیه میکردن که مواظب مکالمات تلفنی شون باشن. بخش خنده دار ماجرا موقعی بود که کامپیوترشون ویروسی شده بود و از من کمک خواستن. خیــــــلی با احتیاط ازم پرسیدن ممکنه کار کی باشه؟!!! ممکنه از طریق ویروس کسی بخواد اطلاعات کامپیوتر آدم رو بخونه؟!!!! و سوالاتی از این دست. البته نه اینجوری صاف و مستقیم! بلکه با کلی گویی و خیلی نامحسوس که حتی مــــــــــن شکی نکنم :))))
چیزی که توجه منو جلب میکرد این بود که همه افراد خانواده متفقا همینطوری بودن. روزنامه هایی که میخوندن همون جرایدی بود که در خیابانها به فروش میرسید! فیلمها هم معمولا فیلمهایی بود که از کلوپهای مجاز فیلم در ایران اجاره شده بود. اما همه با هم خیــــال میکردن که یه طیفهایی توی این مطالب هست که اونها فقط متوجه این ظرایف میشن. برای همین هم آدمهایی هستن که با روشهایی نامحسوس تعقیبشون میکنن و منتظر یه فرصت ان که گیرشون بندازن! الان که دارم مینویسم از یه طرف خنده ام میگیره و از طرف دیگه عمیقا دلم می سوزه. خیلی سخته که عمری با خودت یه فوبیا رو بکشونی... شایدم مشکلت در طول زمان به چیز بزرگتری تبدیل شده باشه. دردناکه!

چند روز پیش یه مطلب تو یه وبلاگ میخوندم که حس خونواده اونا رو برام زنده کرد. همون نگرانی که آدمهایی در حال توطئه هستن بر علیه شون و منتظرن که یه چیزی پیدا کنن و ... . کلی دوباره یادشون کردم و دلم سوخت :( نمیدونم الان کجان و چیکار میکنن. امید که هر جا هستن سلامت باشن و خدا این مشکل رو ازشون دور کنه :)

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

یعنی...

نمیدونم این خصلت ساختار مغز ماست که متفاوته یا اینکه... مگه میشه آدمها اینهمه با هم فرق داشته باشن؟ چطوره که آدم همیشه باید توضیح بده؟ حرف بزنه؟ بخواد؟ تازه با زبان شیرین پارسی... کاملا واضح و روشن! یعنی انگار که ممکن نیست خودش حدس بزنه! که چی مناسبه الان برات انجام بده؟ واقعا اینهمه سخته؟ نمیدونم....
شایدم تو راست میگی... شایدم حق با توئه واقعا نمیدونی چی دل آدم رو شاد میکنه!... تو که آدمی... همون خدایی که تو بهش باور داری هم از یه طرف میگه من میدونم تو دل شما چی میگذره، از طرف دیگه میگه وقتی چیزی میخوای واضح و روشن از من بخواه! یاد اون صحنه فیلم هامون افتادم که می گفت: خدایا... خدایا برای منم یه معجزه بفرست... یه نشونی........