۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

این روزها برای سینمای ایران روزهای بزرگیه، حتی در تاریخ سینمای ایرانی ماندنی! یکی از فیلمهای ساخته شده در ایران - با همه محدودیتها از هر نظر- برنده جایزه معتبر جهانی میشه و کارگردانش در حالیکه بازیگر فیلمش رو همراه خودش روی صحنه میبره - و نه تنها- در نهایت لطف، کمترین وقتی رو که در اختیار داره بجای اینکه مثل بقیه به تشکر از همسر و همکارانش بپردازه، رو به جمعیت زیادی که در حال تماشای برنامه هستن میگه من میخوام راجع به مردمم حرف بزنم. مردم من مردمی صلح دوست هستن. دست مریزاد فرهادی عزیز :) همیشه باشی

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

چند روز پیش یه فیلمی دیدم که اصل داستان ماجرای زندگی و کار چند تا وکیل هستش که هاوارد درس خوندن و بوستون کار میکنن.  یکی از پرونده هاشون به نظرم خیلی جالب اومد. اینکه یه خانمی که شوهرش ترکش کرده بود، از روانشناسش شکایت کرده بود. با این مضمون که من توصیه های ایشون رو به کار بردم و این باعث شد که شوهرم ترک کنه! اونقدر خانمه عصبانی بود و فریاد میزد که هر بار وکلا مجبور بودن اول آرومش کنن، بعد سعی کنن اصولا بفهمن جزئیات ماجرا چی بوده.

 برای اینکه  تحقیقشون کامل بشه و خیلی موضع گیرانه نباشه، دو تا از وکلا همراه منشی شرکت در یکی از کارگاههای آموزشی خانم روانشناس شرکت کردن. عنوان کارگاه این بود -----> "چگونه یه مرد رو راضی نگهدارید" که به این جملات شروع شد

The thing about men, they start life nursing from their mothers. As little boys, they're pampered. And it's that pampering, they still crave, even as adults?We talk about all the progress we've made as women. Well in the workplace that may be true! but in the home, we have never had a higher rate of failure! That's because women  today want careers! and even the women who don't work want autonomy. What a man wants at home is a support system!!! Men get beaten up out there by their bosses, competitors, colleagues!!! They have wounds inside and out!

و در اینجا خانم دکتر میکروفون رو برداشتن و بقیه مطالب شون رو با موزیک خوندن
When he opens the door says I'm home,
Be aware of the look in his eyes.
They tell you, the mood he is in!!!
What kind of day, it's been!
For the love of him
Make him your reason of living!!!
Give all the love you can
Give him
All the love you can...
Little things he forgets to do 
Have you told him today "I love you"
When he reaches out be there!
Show him that someone cares

بعدشم گفت اوری ی ی بادی ی ی. و همه با هم میخوندن
For the love of him
Make him your reason of living
Give all the love you can
Give him
Give all the love you can....

البته در همیجا خانمها محترم وکیل کارگاه آموزشی رو ترک کردن  و ما رو از آموزه های سرکار خانم روانشناس بی بهره 
گذاشتن. و در راه هم داشتن کلی غر میزدن و ... که چرا اصلا همچین کلاسی وجود داره  و از این حرفا

من از رفتارهاشون یه کمی خنده ام گرفت اما واقعیتش اینه که اون چیزی که خنده داره یا شاید هم بهتره بگم گریه دار اینه که در ایران مادران ما همینها رو بهمون یا دادن. اصولا زن خوب اون زنی هستش که غیر از اینها نباشه!!!! اگه باشه بهش چی میگن غیر از به قول خارجی ها آیدر اِ هــُــر اُر اِ بــِـــچ!!! واقعا غیر از اینه؟؟؟
در فیلم البته وکلای محترم از پای ننشستن و همسر اون خانم رو خواستن و ازش استنطاق فرمودن که چرا خانمت رو ترک 
کردی. ایشون هم جواب فرمودن که 

I know I'm a very weak man! The truth is I stopped loving ... long time ago, but I was afraid to leave her, mainly because I was afraid of her a little. Believe it or not I stayed with her for about six years, because I didn't have the guts to confront her. To face an unpleasant scene with her. When she became---, I don't know---- weak herself on the advice of the doctor, I got the nerve to tell her what I really thought. That I didn't want to live with her...

خلاصه... اینکه قصد داستان گویی نیست. یا اینکه بگیم حق با کیه و غیره... اون چیزی که مد نظر منه اینه که وقتی یه زنی در یه جایی در دنیا اینطور رفتار میکنه، از نظر مردی که باهاش زندگی میکنه، ضعیف بنظر میاد. و در جایی دیگر از همین دنیا و در همین زمان، اصولا رفتاری غیر از 
For the love of him
Make him your reason of living
هیچ  معنایی نداره و اگه سودای چیز دیگه به سرت بزنه، از جامعه طردی!!! میگم جــــــامعـــــه و نمیگم فقط مــــــردان... و چقدر دردناکه اثرات طولانی مدت جامعه مردسالار که اونقدر در جان جامعه میشینه که دیگه نیازی واقعا به اون سالار نیست برای سرفرود آوردن و دم در نیاوردن



۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

یلدا تولد میترا یا مسیح؟

انگار که همه ماجراهای عالم شبیه به هم بافته شده. ماجرای شب یلدا و شب کریسمس هم یکی دیگه از اونهاست. مریم مقدس و آناهیتا، مسیح و میترا، خون سیاوش و خون حسین و هزاران نمونه از این دست... راستش اونچه من رو مشغول میکنه این نیست که کدوم یکی اینها درسته یا اصولا هیچکدوم بنایی داره یا خیالات بشره. به نظر میاد که حتی بشر در خیال پردازی هم خلاقیت نداشته. همواره ماجراهایی که ساخته شبیه به هم بوده و شاید غالبشون حتی نقصان های شبیه به هم دارند.  
قسمت دردناک ماجرا اونجاست که اونقدر این ماجراها تکرار شده که دیگه نقد کردنشون برای آدمها احساس ترس میاره... شاید سالها یه چیز واهی جایی در ذهن آدم داشته و حالا که میدونی واقعی نیست و باید دورش انداخت.... جای خالیش ترس میاره... شاید

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

نزدیک به پایان سال در هر جایی مردمش سعی میکنن پاک سازی کنن. از خونه و زندگی گرفته تا روح و روان شون رو :) منم یهو تصمیم گرفتم یه اعترافی بکنم که شاید باعث بشه، در سال جدید میلادی این گرد و غبار از ذهن بنده زداییده بشه!  ماجرا اینه که من به یه تعابیری متختصص گند زدن به شاهکارهای خودم هستم. اینکه برای یه کاری ساعتها، روزها، ماهها فکر و برنامه ریزی میکنم و همه جوانبش رو در میارم و زیر و رو میکنم، بعد یه هو همچین در ثانیه های آخر انگار که نبوغم گل کنه و بخوام کارم رو امضاء کنم، یهو گند میزنم به همــــــــــــــــش :)) واقعا ماجرا همینجوریه. تو آشپزیم هم همینم. یهو یادم میره مثلا نمک بریزم. یا یهویی فکر میکنم که این اگه با فلفل چیلی پخته شه، عالی میشه، یا ... خلاصه گند میزنم دیگه. دو شب پیش یه ماهی سلمون درست کردم با یه کراست بادوم. خودم هم کف کرده بودم که چه چیزی از آب در بیاد. یههو نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم پودر زیره بیشتری توش بریزم! حالا فکر کن، ماهی با طعم زیره!!! همین جوری الکی هـــــــــا محض گند زدن به شاهکارم ... به قول اون سریال همسران سالها پیش که میگفتن: مــــــــــا اینیـــم دیـــــگـــــــه

این عکس رو با موبایل گرفتم اونم تو نور کم، همچین خوب نیست... اما خب


۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

درست یا نادرست آرامش گوسفندی

میگه کلافه میشم... اذیت میشم. نه خبر میخونم نه به این شبکه های خبری نگاه میکنم. راستش از کسی هم خیلی با خبر نیستم. کلیتش میدونم که خوبن و دارن زندگی میکنن دیگه... حالا همین زندگی روزمره دویدن. چه کنم؟ اینجوری دست کم آرامش دارم. مهمونی هم میریم، موسیقی هم هست. فیلم هم تصمیم گرفتم از همینایی نگاه کنم که شما روشنفکرا بهشون میگین بازاری... میگین بــفــروش! خب مردم دوست دارن بخندن. اشکالی داره؟ حوصله فکر کردن دیگه ندارن. حالش هم نیست بکوبم بیام اون سر دنیا و تازه دوباره از صفر شروع کنم. بیخیال بابا مگه چقدر زنده ام. دارم در آآآآرااامـــــش زندگی میکنم :) همینه دیگه

اینا حرفایی بود که چند وقت پیش شنیدم و تا امروز که نوشتمش، شاید صدها بار توی ذهنم تکرار شده. نمیدونم اون اشتباه میکنه یا من. شاید هم هر دو... اما کـــــــــــــــــــاش هیچکدوم

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

ما چه مرگمونه؟

چند روز پیش یکی از جوونهای فامیل که اخیرا از ایران عزیمت کرده در فیس بوکش یکی از این کوئیزهای لایتناهی رو جواب داده بود که من و به فکر برد. سوال این بود که با کدومیک از اقوام زیر مشکل دارید: عرب، افغان، افریقایی، اروپایی، امریکای شمالی  جنوبی و چند تا چرند دیگه 
من که هزار سال هم سراغ این کوییزها نمیرم. چون این مطلب همچین خورد تو ذوقم یه کمی بهش دقیق شدم و منو به خودش مشغول کرد. این جوانک ما اونقدر نازنین هست که جواب داده بود هیچکدام و من مطمئن هستم که واقعا از ته دل با هیچ موجودی روی زمین مشکلی نداره. اما اینش عجیب بود که بیش از هفده هزار هموطن عزیز! پاسخ داده بودند عرب و یه دو هزارتایی هم افغان و ...تعداد افراد مشکل دار با اروپا و امریکا هم به خب یه تعداد انگشتان دست نمیرسید. با خودم فکر میکنم ما چه مرگمونه؟ چرا اینهمه ضدیت با اعراب داریم؟ من از کشورهای مختلف عربی همکار و همدرس داشتم و بدون اغراق بسیار بسیار شبیه ما هستن و هنوز دوستان خوبی برای من. نمیدونم اینهایی که این جواب رو دادن تجربه شخصی داشتن یا فقط یه کینه تاریخی بی دلیل رو با خودشون حمل میکنن. البته تقریبا اطمینان دارم که این عدد در ایران یه میلیون میرسه و هفده هزار واقعا نشون دهنده نفرت جامعه ما نیست!!!! و واقعا که عجبا
و بدتر از اون نفرت از افغانها که به نظر من شبیه ترین قوم به ایرانیان هستن. از بسیاری نظرات و من نمیدونم چرا غالب تفکر جامعه ما میره به طرف اینکه افغانها سطح اجتماعی پایین تری دارند و ... واقعــــــــــــــــــــــــا که خیلی بی انصافی بزرگیه :((( کاش از دستمون کاری بر می اومد که این تفکرات رو درست کنیم شاید دنیای زیباتری داشته باشیم

۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

میگم: چند وقته باهاش آشنایی؟
میگه: یه سه چهارماهی میشه
میگم: یعنی اومده اونجا؟ از نزدیک دیدیش؟  یا
حرفم رو میبره: نـــــــــــه بابا نمیتونه که بیاد اینجا فعلا.... تلفنن... سکایپ ...در ارتباطیم دیگه
میگم: سه چهار ماه؟ ... اینترنتی؟ و الان آماده تصمیم گرفتن شدی؟
میگه: راستش.... نمیدونم چیکار میخوام بکنم! نمیتونم تصمیم بگیرم
میگم: کمکی از من بر میاد
میگه: تو بگو بهم.... تو جام بودی چیکار میکردی؟
میگم: منو و فعلا بذار کنار! مامانت؟
میگه: مامان میگه: خب پی اچ دی... خونه...زندگی....آرامش...اونم اونجا! این اسمش موقعیته
میگم: پدر چطور؟
میگه: پدر میگن هر چی تصمیم بگیری من حمایتت میکنم
.
.
.
.
میگم: دلت چی میگه؟
 میگه: دلـــم؟!!! دلـــم....دلم
و... سکـــوت
تلفن رو قطع میکنیم .... و من با خودم فکر میکنم که کـــــــــاش کمک کرده باشم