۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

سرچشمه پشرفتهای بشریت

من هیچ جوری متوجه این ماجرا نمیشم که چرا باید ثابت کرد که هر پیشرفتی که در کشورهای توسعه یافته انجام میشه، یه جـــــوری در گذشته دور از کشور ما به اونها رسیده!!! در بیشتر مواقع ادعا میشه که به یغما رفته!

آخه هیچکسی پیدا نمیشه که بگه ما که همه اینها رو داشتیم پس چرا وضع خودمون الان اینجوریه؟ چرا پیشرفتهای خودمون در این حده!!! اصلا هیچ دقت کردین سالهای سال ما به دستمال کاغذی میگفتیم کلینکس؟! به پودر لباسشویی میگفتیم تــــاید؟! به بالابر هنوز میگیم آسانسور؟! به خودرو میگیم ماشین و حتـــــی آدامس که هنوز هیچ معادلی براش نداریم! یه کمی اگه انصاف داشته باشیم میبینیم که اصولا چیزی نداشتیم و همه وسایل راحتی زندگی برای ما وارد شده و نه ساخته...

خنده دارش اینه که یه بار داشتم اینو تو یه جمعی میگفتم که تعدادی افراد سن بالا هم بودن. یکی شون گفت خب شاید به سن شما نرسه. اما اینکه الان سوسولی ش کردن و بهش میگن آدامس در ایران قدیم اسمش بوده سـَـقـّـِــز!!! حالا اومدن همونو بهش اسانس زدن و ... روم نشد چیزی بهشون بگم. اما حتی همین مثال ساده هم نشون میده که اصولا به لطف طبیعت پربار منطقه، ما تنبل بار اومدیم. اگه چیزی رو طبیعت دو دستی تقدیممون کنه، با اینکه خودمون هیچ زحمتی براش نکشیدیم، میزنیمش با نام خودمون و بقیه رو هم متهم میکنیم که هر چی دارن از ما گرفتن!!!

واقعــــــــا که!

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

دیشب یه سری به فیس بوک زدم و دیدم که تعدادی از دوستان بخشی از صحبتهای اکبر عبدی در جشنواره فجر رو به اشتراک گذاشتن. راستش چون اعتماد داشتم به دوستان که لینکهای خوبی میزارن، روش کلیک. راستش خیــــــــــلی دلم گرفت. هم برای خودم هم برای ایشون هم برای خیلی چیزهای دیگه در کشورم...
وقتی شروع کرد به حرف زدن با همون صدای آشنای همیشگی، معلوم بود که از قبل چیزی آماده نکرده... اولش یه جمله گفت بعدش سلام کرد و موقع تبریک گفتنش برای یه سری مناسبت نه تاریخ رو یادش بود و نه مناسبت. اینو برای این میگم که اینها نشون میده که احتمالا انتظار بردن جایزه رو نداشته و غافلگیر شده :) دوستش دارم از بچگی های همه ما توی خاطراتمون بوده با هنرهاش

بعدش انگار که دست روی دلش گذاشته باشن، شروع کرد به درد دل کردن که خیلی وقته دیده نشده... نه ایشون بلکه خیلی از آثار هنری سینمای ایران و خیلی از هنرمندان با ارزش سینما. انگار که خوشحال نبود... اما فرصت رو غنیمت دیده بود که بیاد و درد دل کنه... کف زدنها و خندیدنهای کسانی که سالن بودن هم نمک روی زخم بود که انگار این حرفهای اونها هم هست. بعدش تشکر کرد از خیلی ها که دوستشون داشت... همکاراش، مادر و پدرش!

حالا چرا از این چند جمله اکبر عبدی دلم گرفت...
چون همه از هنرمند و بقیه در ایران ما فکر میکنن دیده نشدن...
چون یه جایی پیدا کرد که درد دل کنه، اینکه جایی برای حرف زدن نداشت و حالا فرصتی پیدا شده بود...
چون وقتی اومد جایزه اش رو بگیره تلخ بود. به جای تشکر طعـــــنه زد...
چون شبیه خیلی چیزهای دیگه تو کشورمون، اهمیتی نمیداد به اینکه پروتکلی وجود داره برای این جشن و برنامه ریزی شده براش... واقعا نمیدونم چرا!
من از زندگی شخصی ش هیچ اطلاعی ندارم اما معمولا اینجوریه که وقتی جایزه میگیرن از خانواده هاشون تشکر میکنن... شاید همسر، فرزند. کلا خانواده! اما هیچی نگفت. فکر کردم چرا در ایران آقایون همسرشون رو -بخصوص - قایم میکنن؟ انگار که حرف زدن ازش خیلی کار درستی نباشه... چـــــــرا؟!؟!



۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

گـاردیــن

مدتیه با همسرم یه سریالی نگاه میکنیم به نام گـــاردیـــن. یه وکیلی یه اشتباه احمقانه میکنه و بخاطرش هم دستگیر میشه. قاضی پرونده تصمیم میگیره که به جای هر جریمه دیگه ای، از تخصص وکیل مربوطه استفاده کنه برای بچه هایی که مشکلات سرپرستی و ... براشون پیش میاد (همون کامیونیتی سرویس). اتفاقاتی که برای پرونده های مختلفش میفته طبیعتا در مورد بچه هایی هستش که خانواده هاشون به دلیل جرمهایی که دارن، شایستگی سرپرستی از اون بچه ها رو نخواهند داشت. در طی مدت دادرسی و ... سرپرست این بچه ها همین وکیل هستش که اسمش نیکلاسه.
درســــــــــت مثل اینه که این سریال برای شکنجه روحی من ساخته شده باشه :(( البته کلی چیز ازش یاد میگیرم اما هر دفعه که میینمش کلی با خوردم درگیر میشم و فکر میکنم به آفرینش، آدمها، بچه ها، مادر و پدرها، مسئولیتها یا بی مسئولیتی هاشون و بعدش با خودم محاکمه شون میکنم که شاید اونی هم که الان پدر یا مادر شده و شرایطش اینه، قربانی یه ناهنجاری اجتماعی دیگه اس.... شاید نباید اینجوری راجع بهش قضاوت کرد.... کسی چه میدونه زندگی به اون چی گذشته و .... بعضی وقتا هم میگم بهتره دیگه نبینمش :)) اما وقتی من نبینم، این اتفاقا نمی افته؟ بهتره به جای بستن چشمهامون، سعی کنیم که خودمون رو مطلع نگهداریم از اتفاقاتی که تو دنیای ما میگذره. شاید بتونیم گاهی جلوی بعشی هاشون و بگیریم یا دست کم تشدیدشون نکنیم!

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

این روزها برای سینمای ایران روزهای بزرگیه، حتی در تاریخ سینمای ایرانی ماندنی! یکی از فیلمهای ساخته شده در ایران - با همه محدودیتها از هر نظر- برنده جایزه معتبر جهانی میشه و کارگردانش در حالیکه بازیگر فیلمش رو همراه خودش روی صحنه میبره - و نه تنها- در نهایت لطف، کمترین وقتی رو که در اختیار داره بجای اینکه مثل بقیه به تشکر از همسر و همکارانش بپردازه، رو به جمعیت زیادی که در حال تماشای برنامه هستن میگه من میخوام راجع به مردمم حرف بزنم. مردم من مردمی صلح دوست هستن. دست مریزاد فرهادی عزیز :) همیشه باشی

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

چند روز پیش یه فیلمی دیدم که اصل داستان ماجرای زندگی و کار چند تا وکیل هستش که هاوارد درس خوندن و بوستون کار میکنن.  یکی از پرونده هاشون به نظرم خیلی جالب اومد. اینکه یه خانمی که شوهرش ترکش کرده بود، از روانشناسش شکایت کرده بود. با این مضمون که من توصیه های ایشون رو به کار بردم و این باعث شد که شوهرم ترک کنه! اونقدر خانمه عصبانی بود و فریاد میزد که هر بار وکلا مجبور بودن اول آرومش کنن، بعد سعی کنن اصولا بفهمن جزئیات ماجرا چی بوده.

 برای اینکه  تحقیقشون کامل بشه و خیلی موضع گیرانه نباشه، دو تا از وکلا همراه منشی شرکت در یکی از کارگاههای آموزشی خانم روانشناس شرکت کردن. عنوان کارگاه این بود -----> "چگونه یه مرد رو راضی نگهدارید" که به این جملات شروع شد

The thing about men, they start life nursing from their mothers. As little boys, they're pampered. And it's that pampering, they still crave, even as adults?We talk about all the progress we've made as women. Well in the workplace that may be true! but in the home, we have never had a higher rate of failure! That's because women  today want careers! and even the women who don't work want autonomy. What a man wants at home is a support system!!! Men get beaten up out there by their bosses, competitors, colleagues!!! They have wounds inside and out!

و در اینجا خانم دکتر میکروفون رو برداشتن و بقیه مطالب شون رو با موزیک خوندن
When he opens the door says I'm home,
Be aware of the look in his eyes.
They tell you, the mood he is in!!!
What kind of day, it's been!
For the love of him
Make him your reason of living!!!
Give all the love you can
Give him
All the love you can...
Little things he forgets to do 
Have you told him today "I love you"
When he reaches out be there!
Show him that someone cares

بعدشم گفت اوری ی ی بادی ی ی. و همه با هم میخوندن
For the love of him
Make him your reason of living
Give all the love you can
Give him
Give all the love you can....

البته در همیجا خانمها محترم وکیل کارگاه آموزشی رو ترک کردن  و ما رو از آموزه های سرکار خانم روانشناس بی بهره 
گذاشتن. و در راه هم داشتن کلی غر میزدن و ... که چرا اصلا همچین کلاسی وجود داره  و از این حرفا

من از رفتارهاشون یه کمی خنده ام گرفت اما واقعیتش اینه که اون چیزی که خنده داره یا شاید هم بهتره بگم گریه دار اینه که در ایران مادران ما همینها رو بهمون یا دادن. اصولا زن خوب اون زنی هستش که غیر از اینها نباشه!!!! اگه باشه بهش چی میگن غیر از به قول خارجی ها آیدر اِ هــُــر اُر اِ بــِـــچ!!! واقعا غیر از اینه؟؟؟
در فیلم البته وکلای محترم از پای ننشستن و همسر اون خانم رو خواستن و ازش استنطاق فرمودن که چرا خانمت رو ترک 
کردی. ایشون هم جواب فرمودن که 

I know I'm a very weak man! The truth is I stopped loving ... long time ago, but I was afraid to leave her, mainly because I was afraid of her a little. Believe it or not I stayed with her for about six years, because I didn't have the guts to confront her. To face an unpleasant scene with her. When she became---, I don't know---- weak herself on the advice of the doctor, I got the nerve to tell her what I really thought. That I didn't want to live with her...

خلاصه... اینکه قصد داستان گویی نیست. یا اینکه بگیم حق با کیه و غیره... اون چیزی که مد نظر منه اینه که وقتی یه زنی در یه جایی در دنیا اینطور رفتار میکنه، از نظر مردی که باهاش زندگی میکنه، ضعیف بنظر میاد. و در جایی دیگر از همین دنیا و در همین زمان، اصولا رفتاری غیر از 
For the love of him
Make him your reason of living
هیچ  معنایی نداره و اگه سودای چیز دیگه به سرت بزنه، از جامعه طردی!!! میگم جــــــامعـــــه و نمیگم فقط مــــــردان... و چقدر دردناکه اثرات طولانی مدت جامعه مردسالار که اونقدر در جان جامعه میشینه که دیگه نیازی واقعا به اون سالار نیست برای سرفرود آوردن و دم در نیاوردن



۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

یلدا تولد میترا یا مسیح؟

انگار که همه ماجراهای عالم شبیه به هم بافته شده. ماجرای شب یلدا و شب کریسمس هم یکی دیگه از اونهاست. مریم مقدس و آناهیتا، مسیح و میترا، خون سیاوش و خون حسین و هزاران نمونه از این دست... راستش اونچه من رو مشغول میکنه این نیست که کدوم یکی اینها درسته یا اصولا هیچکدوم بنایی داره یا خیالات بشره. به نظر میاد که حتی بشر در خیال پردازی هم خلاقیت نداشته. همواره ماجراهایی که ساخته شبیه به هم بوده و شاید غالبشون حتی نقصان های شبیه به هم دارند.  
قسمت دردناک ماجرا اونجاست که اونقدر این ماجراها تکرار شده که دیگه نقد کردنشون برای آدمها احساس ترس میاره... شاید سالها یه چیز واهی جایی در ذهن آدم داشته و حالا که میدونی واقعی نیست و باید دورش انداخت.... جای خالیش ترس میاره... شاید

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

نزدیک به پایان سال در هر جایی مردمش سعی میکنن پاک سازی کنن. از خونه و زندگی گرفته تا روح و روان شون رو :) منم یهو تصمیم گرفتم یه اعترافی بکنم که شاید باعث بشه، در سال جدید میلادی این گرد و غبار از ذهن بنده زداییده بشه!  ماجرا اینه که من به یه تعابیری متختصص گند زدن به شاهکارهای خودم هستم. اینکه برای یه کاری ساعتها، روزها، ماهها فکر و برنامه ریزی میکنم و همه جوانبش رو در میارم و زیر و رو میکنم، بعد یه هو همچین در ثانیه های آخر انگار که نبوغم گل کنه و بخوام کارم رو امضاء کنم، یهو گند میزنم به همــــــــــــــــش :)) واقعا ماجرا همینجوریه. تو آشپزیم هم همینم. یهو یادم میره مثلا نمک بریزم. یا یهویی فکر میکنم که این اگه با فلفل چیلی پخته شه، عالی میشه، یا ... خلاصه گند میزنم دیگه. دو شب پیش یه ماهی سلمون درست کردم با یه کراست بادوم. خودم هم کف کرده بودم که چه چیزی از آب در بیاد. یههو نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم پودر زیره بیشتری توش بریزم! حالا فکر کن، ماهی با طعم زیره!!! همین جوری الکی هـــــــــا محض گند زدن به شاهکارم ... به قول اون سریال همسران سالها پیش که میگفتن: مــــــــــا اینیـــم دیـــــگـــــــه

این عکس رو با موبایل گرفتم اونم تو نور کم، همچین خوب نیست... اما خب