۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

اخیرا خیلی برام پیش میاد که یه کاری رو باید انجام بدم، اما مطمئن نیستم که قبلا انجامش نداده باشم. برای نمونه قرار بود که من یه فرمی رو چاپ کنم و با دست پرش کنم  و پست کنم به دانشگاه. کار پستی کاغذی خیلی برای من سخته :( در هر صورت  دیروز وقتی پرش کردم وگذاشتم توی کیفم که سر راهم بندازمش توی صندوق پست، یهو یه ایمیل دریافت کردم که فلانی، خیلی ممنون که اینو پر کردی و ما دریافتش کردیم (؟) در حالیکه فرمه هنوز توی کیفم بود! یه کمی که فکر کردم... بعدش یادم اومد دو هفته پیش قبل از شروع دوباره کلاسها فرستاده بودمش

خیلی وقتا تکرار میشه که یه کاری رو انجام میدم، اما انگار که سیگنالش به حافظه م نمی رسه که ثبتش کنه. مثلا دارم یه خریدی رو سفارش میدم. از روی عادت میدونم باید چکار کنم. سفارش میدم و میره. بعد از چند روز که خریدم می رسه خونه، چون انتظارش رو نداشتم، یعنی یادم نبود که اینکار رو انجام دادم، کلی ذوق زده می شم که شاید همسرم حواسش بوده و اینو خریده :))) غافل از اینکه کار خودمه! نمیدونم باید نگران خودم بشم که اوضاع اینجوریه یا به قول یکی از همکلاسی ها خوشحال بشم که یه کاری رو اینقدر خوب انجام میدم بدون اینکه نیاز باشه بخشی از مغزم رو بهش درگیر کنم! می گفت تو واقعا چطوری اینکار رو می کنی؟ به من هم یاد بده  :))) بهش گفتم پیر میشی خودت یاد می گیری!؟ ... و حالا دارم با خودم فکر می کنم نکنه واقعا اینا علائم آلزایمر زودرس باشه :))) آدمیزاد موجود پیچیده ایه

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

من جشن می گیرم ، پس هستـــــم

برای من جشن هر جایی جشنه :) مدتهاست تصمیم گرفتم که هر مناسبتی رو جشن بگیرم. بیست سی سالی که در سرزمین مادری زندگی کردم، مدرسه و دانشگاه و عوام جامعه هر چقدر که در توانشون بودن عزاداری ها رو غلیظ و غلیظ تر برگزار کردن. فکر کنم قبلا هم اینو اینجا نوشتم، اما دوباره مینویسم که یادم بمونه کلـــــی به خودم جشن بدهکارم. از کریسمس و هنوکا گرفته تا  خیلی از جشنهای دیگه که ممکنه ربطی به پیشینه ملی  من هم نداشته باشه

تصمیم دارم از بهاری که در پیشه، آغاز هر فصل رو هم جشن بگیرم. جزئیاتش رو بعدا در خواهم یافت. شاید حتی در مرحله بعد جشن های قبایل امریکای جنوبی و افریقا رو هم پیدا کنم و از خجالت خودم و بقیه در بیام :) شنیدم که مردم امریکای جنوبی شادی کردن رو خوب بلدن. شاید یه سفری ترتیب بدم برای... احتمالا برزیل که ازشون چیز یاد بگیرم. فکر میکنم خیلی لازم داریم که شاد بودن و شادی کردن رو یاد بگیریم. 

رقص هم یکی از اون چیزهاست که ما خیلی وقته فراموشش کردیم. برای خودم گر چه دلم خیلی میخواد برم کلاس رقص های لاتین... اما از دست این زندگی پر مشغله فکر کنم این بخش رو هیچوقت نتونم عملی کنم.  شاید یاد بگیریم جای رقص رو توی زندگی نسل بعدی مون حفظ کنیم که اونها زندگی شون رو اینهمه جدی و پر از مشغله نسازن 


۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

یــه حبه قنــد

مدتها بود که مشغول بودم و فرصت فیلم دیدن و کتاب خوندن کمتر پیدا میکردم. منظورم از کتاب خوندن ، کتاب درسی و علمی نیست، منظورم اون چیزاییه که من همیشه آرزو دارم، بخونم و از هر روز بهشون چشمک میزنم که به زودی میام سراغتون 

یه جوری اما خودم رو به موسیقی زنده نگه میدارم  :) اینکه این دنیا بدون هنر اصولا چطور میتونسته ادامه پیدا کنه، حتی فکرش هم وحشتناکه. .... از این بگذریم. اومدم اینجا که بگم بالاخره فرصت کردم یه فیلم ببینم. اسمش هست "یه حبه قند" و ساخته رضا میرکریمی

نمیدونم من توقعم از فیلم زیاد بود که اینطوری شد یا اینکه... اصلا لذت نبردم. مدتهاست یه فیلم ایرانی خوب ندیدم. مدتهــــــــاست! آخرین فیلم زیبایی که دیدم "کپی برابر اصل - کیارستمی" بود که گرچه سازنده ش ایرانیه، اما کم لطفیه اگه ایرانی بدونیمش. چند بار دیدمش. بازم میتونم ببینمش، اگه همراه خوبی داشته باشم.... که یافت می نشود

در هر صورت اومدم اینجا که بنویسم به نظر من فیلم بسیار ساختگی و نمایشی بود. از نظر من توی هدف احتمالی که دنبالش بود.... "ربط سنت و مدرنیته"، با همه زوری که زد... هیچ موفق نبود. به نظرم حتی سنت رو هم با ریاکاری به تصویر کشیده بود. پیراهن های گل گلی خانواده سنتی/مذهبی، بیشتر ادای عقب افتاده ای ووگ بود تا نمایش زیبایی سنت.

یا اون عمارت بزرگ و زیبای تازه بازسازی شده ای که توش جوونترهای خانواده به بزرگتر پول قرض میدادن (؟) که نشون بدن هوای هم رو دارن! خلاصه اینکه هیپوکراسی بیــــــداد میکرد... همون حسی که من نگرانم پایدار بمونه در جامعه فعلی ما و به آیندگان منتقل بشه 


۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

گناه و شرمندگی

حرف بر سر اتفاقات طبیعی که در دنیا رخ داده بود مثل سونامی ژاپن، سیل در نیویورک، زلزله در ایران  و برخورد مردم هر کشور در رفع و رجوع ماجرا و کمک به همدیگه بود که در لابلای حرفها یه چیز خیلی جالبی شنیدم

همه همصدا بودن که رفتار مردم ژاپن به طرز عجیبی انسان دوستانه و به قول دوستان آدم حسابیه. فکر کردیم که چرا اینطوره؟ چطور شده که یه ملت با طرز فکرهای متفاوت و سطح در آمدهای متفاوت و .... همگی اینهمه به دیگران احترام میگذارن، به حقوق دیگران و همینطور خودشون هم بسیار قابل احترامن

یکی توضیح داد که در ژاپن مردم مفهومی به نام گناه نمی شناسن. اونها موقعی که در سر دو راهیی انتخاب بین خوب و بد قرار میگیرن، نیروی بازدارنده شون "شرمندگی" هستش! و دوست محترم مقایسه ش میکرد با مفهوم گناه که یه مفهوم آسمانیه و مقایسه اثر گذاریش با شرمندگی که یه مفهوم زمینیه . نمیدونم راستش چیزهایی که گفت چقدر درسته. اما صرفنظر از درستی یا نادرستیش، مفهوم زیباییه 


۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

مدتهاست فرصت نکردم اینجا چیز بنویسم. راستش برای این نیست که دغدغه فکری برام ایجاد نمیشه یا .... بیشتر برای اینه که همون موقع فرصت نوشتن پیدا نمیکنم و بعدش هم متاسفانه یادم میره. به قول مهربان همسر پیریه و فراموشی دیگه

امروز یکی از دوستان قدیمی برام یه ایمیلی فرستاده بود که سالها پیش هم دریافتش کرده بودم اما اون موقع احتمالا با رویکرد دیگه ای این متن رو خونده بودم. ماجرای ایمیل راجع به زندگی عجیب مردم در کره شمالی بود. با این مفهوم که چقدر عجیب و بسته زندگی میکنن و اینکه همه چیز کنترل میشه و خیلی آزادی وجود نداره و مطالبی از این دست. راستش سالها پیش که من این ایمیل رو میخوندم هنوز ایران بودم و کلی خوشحال بودم که تصادفا در کره شمالی به دنیا نیومدم و احساس خوشحالی میکردم از آزادی که در اون موقع دارم ... شاید حتی خدا رو هم شکر کرده بودم

امروز که میخوندمش اما برام جالب بود.مطلب رو تا تهش یه بار دیگه و دقیق خوندم . توی ذهنم داشتم مرور میکردم که اگه به جای من ایرانی که داره این ماجرا رو در کشور بسته تری میخونه؛ یه آدمی از یه کشور آزاد، مطلبی مشابه در مورد ایران به جای کره شمالی میخوند، اون مطلب چطور میتونست باشه؟ چه محدودیتهایی میتونست وجود داشته باشه  که اون آدم از عدم وجود اونها در کشوری که خودش، احساس خوشحالی بکنه و شاید حتی خدا رو شکر کنه که اون رو اونجا قرار داده!؟

متاسفانه ساختن متنی مشابه این متن برای ایران، -متاسفانه- اصلا کار سختی نیست. شاید حتی میتونه بخشهایی داشته باشه که از این هم وحشت زا تر باشه :( حالا با خودم فکر میکردم که شکر چند سال پیشم رو از اون خدا هه پس بگیرم یا اینکه بپذیرم که خیلی چیزها تصادفی در دنیا صورت میگیره. موجودی اونها رو نمیچینه و مسئولشون نیست و لزوما هم منصفانه نیست

 باید طبیعت رو همونطور که هست بپذیری و هیچوقت احساس نکنی که تو موجود خاصی هستی که شکلت اینه، نژادت فلانه، هوشت زیاده یا کمه....  یا حتی به قول بعضی ها نظــــر کرده خداوندی!!!؟


۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

یادم نمیاد آخرین باری که روزم رو بدون برنامه ریزی قبلی شروع کردم کی بود
یادم نمیاد آخرین باری که رفتم مرکز خرید بدون اینکه دقیقا بدونم چی میخوام و از کدوم فروشگاهها میخوام خرید کنم 
یادم نمیاد آخرین باری که رفتم سینما بدون اینکه قبلا راجع یه فیلمی که قراره ببینم، مطالعه کرده باشم و نظرات بقیه رو خونده باشم کی بود
چند روز پیش با همسرم رفته بودیم بیرون منطقه ای که بودیم رو خیلی دقیق نمیشناختیم. تصمیم گرفتیم بریم رستوران، طبق معمول عادت رفتیم سراغ تلفن هامون و اپ هایی مربوط. تند و تند ری ویوهاشون رو هم نگاه میکردیم که ببینیم دوست داریمش یا نه.... بدون اینکه به اطرافمون دقیق نگاه کنیم که پر بود از رستورانهای مختلف از ملیتهای متفاوت

یاد قدیمها افتادم که این عادتها نبود. نمیدونم اونجوری راحت تر بود یا اینی که الان هست.... نمیدونم لذتش بیشتر بود یا کمتر یا... اصلا یادم نمیاد چطور بود. اما این بخشش رو یادمه که همینجوری همه سوار ماشین میشدیم و می رفتیم توی یه رستورانی. یا مثلا وقتی میخواستیم خرید کنیم. یه برندی میخریدیم حالا یا خوب میشد یا نه

 گاهی فکر میکنم اینهمه خوندن و ریزه کاری کردن برای هر چیزی که میخواهیم بخریم و بخوریم و ببینیم و .... واقعا لازمه؟  اینهمه برنامه ریزی برای تک تک کارها لازمه؟ حتی برای وقت فراغت هم از قبل برنامه میریزیم و زمانبندی میکنیم و انتخاب های مختلف رو بررسی میکنیم که چی خوبه؟ چی بهتره؟ چی بهتر تر تره!!!! واقعا که 

گاهی خسته میشم از اینکه چرا اینهمه انتخاب داریم؟ آیا واقعا داشتن اینهمه تنوع خوبه؟ و مهمتر اینکه چرا هر روز و هر ساعت باید انتخاب کرد؟ 

پس نوشت: فکر کنم خیلی خسته ام! باید قبل از شروع ترم جدید یه استراحتی بکنم و الا ممکنه اتفاقات خوبی برام نیفته :))) اما واقعا کی؟


۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

چرا اینطور شد

چند وقت پیش مهمونی خداحافظی یکی از دوستامون بود که میرفتن یه شهری در ساحل شرقی برای کار جدیدشون. حرف بر سر این بود که چقدر ما جابه جا میشیم! انگار که خونمون توی کوله پشتی هامونه... داشت می گفت خاله م ونکووره، برادرم مونترال، یه بخشی از خانواده مادرم لندن زندگی میکنن و دایی م با خانواده اش ماه بعد مهاجرت میکنن به استرالیا. ما هم اینجاییم و مادر و پدرم تو ایران تقریبا تنها موندن. به بهتر و بدتر شدن شرایط زندگی مون کاری ندارم. به اینکه اینجا موفق تریم یا در وطن کاری ندارم. حرف سر چیز دیگه ایه.... واقعا چی شد که اینطور شد؟ میگفت: ده دوازده سال پیش بود که مادر بزرگم فوت شدن و از اون به بعد مهاجرت ها یهو بیشتر شد. خاطره آخرین سال عیدی که مادربزرگ بود و همه ما رو دور هم نگه میداشت، دیگه شبیه آرزو شده.... دور هم جمع شدن برای فسنجونی که مادربزرگ هر ساله برای عید می پخت. 

اینا رو که میگفت چشمها اشک آلود شده بود.... با خودم فکرمیکردم که یادش به خیر مامان جون من هم، هر ساله ناهار عید فسنجون رو حتما توی غذاهاش داشت... انگار که مامان جون همه ما رو دور هم نگهداشته بود... شاید برای همین تعجب نکردیم که باباجون  ده ماه بعد از مامان جون پر کشید. شــــــاید چون اونا رفتن دلیل دیگه ای پیدا نکردیم که دور هم بشینیم؟ نمیدونم.... ولی اگه دلیلی نبود چرا هنوز دلمون هر تیکه اش یه طرف دنیاست پیش اونایی که اونجان؟