۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

اگه قرار باشه فقط یه اتفاق توی سال رو اسم ببریم که براش روز شماری میکنم و از خیلی قبل مغزم بصورت ناخودآگاه براش برنامه ریزی می کنه، اون انفاق نوروز و هفت سینه.  نوروز در پیش اما ساعت 2 نیمه شبه. حالا اینش هیچ اشکالی نداره، بدیش اینه که من همون صبحش راس ساعت هشت صبح یه امتحان دارم :( یعنی نمیتونم با خودم کنار بیام که سال نو رو برگزار نکنم. از یه طرف نمیدونم با امتحانم چه کنم.... باید یه راهی پیدا کنم... اینجوری نمیشه

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه


چند وقت پیش یکی از دوستان این عکس رو گذاشته بود روی دیوارش و روش توضیح گذاشته بود که چقدر دلش از دیدن این عکس گرفته و ... گرچه من بطور کلی از مواجه کردن آدمها با عکسهایی که روزشون رو تحت تاثیر قرار میده، میانه خوشی ندارم،  اما حقیقتا متوجه نشدم چرا از دیدن این عکس اینهمه احساساتی شده بود و در راستای بینوایی این طفلکی ها نوشته بود. الـــــبته که به احساساتش احترام میذارم. اما من اصلا این حس رو از این عکس نمی گرفتم. من از این عکس شادی کودکانه می گرفتم که خیلی هم زیباست... خیـــــــــــــــــلی


چند روز پیش یکی دیگه همین عکس رو گذاشته بود با این توضیح که: شادترين مردم لزوماً بهترين چيزها را ندارند بلكه بهترين استفاده را مى كنند از هر چه سر راهشان قرار مى گيرد
نگاهش رو دوست داشتم. جمله ای که نوشته بود دوست داشتم و راستش توی دلم خوشحال شدم که دست کم یکی دیگه هم همونجوری این عکس رو می بینه که من

بعدش با خودم فکر میکنم کاشکی بتونیم معیارهای خودمون رو برای خوبی و بدی و لذت و بقیه چیزها به بچه ها یاد ندیم. به نظر نمیاد ملاکهای ما دنیای زیبایی ساخته باشه. بهتره از بچه ها یاد بگیریم و دنیای کودکانه زیبای اونها رو با افکار خراشیده خودمون شکل ندیم. ازشون یاد بگیریم اونها خیلی غنی تر از ما هستن


۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

هر از گاهی دوباره ... باید چشمها رو شست و جور دیگر دید

مدتیه که کمتر آشپزی میکنم. برای همین مهارتم خیلی کم شده. از یه طرف تبلیغات سالم غذا خوردن و تضادش با غالب غذاهای ایرانی، و از یه طرف دیگه فرصت کم روزانه برام امکان وقت گذاشتن برای آشپزی رو نمیده. قدیم تر ها برنامه هفتگی م این بود که آخر هفته ها چند جور غذا می پختم که در طی هفته کم کمک بخوریمشون. اما حالا دیگه آخر هفته هام هم پره. اگه یه وقتی پیدا کنم ترجیح میدم که بریم توی هوای آزاد و از ساحل و کوه و جنگل لذت ببریم تا تو آشپزخونه وقت بگذرونیم. طرز زندگی کردن خیلی از ما، در حال تغییر مفهوم خیلی چیزهاست توی زندگی. فکر میکنم دیگه مفهوم خونه ی زمان ما با خونه ی زمان مادر و پدرهامون خیلی فرق می کنه. همینطور مفهوم کار، لذت، دوستی و حتی شاید عشـــق


۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه

سنت و بی سوادی فرهنگی

تلاش کردم چیزی راجب به اعدام ها و ... ننویسم. راستش حتی فکر کردن  در مورش برام سخته. تصور اینکه یه سری آدم اونقدر ذهنشون رو تعطیل کردن که میگن فلانی (یه کسی مثلا هزاران سال پیش)، به جای ما فکر کرده و گفته که جریمه فلان کار بد اینه، و نتیجه فلان کار خوب اما باشه بعدن بهتون نشون میدیم (؟؟؟)

 از اون بدتر و فاجعه بار تر اینکه تعداد زیــــــــــادی از مردم که ممکنه به اون اصول خیلی هم معتقد نباشن، به قدر کافی احمق هستن که هیجان تماشای این جریمه رو داشته باشن و برن اونجا و تماشا کنن چطور یه آدم جونش رو از دست میده (؟!) اونهم توی ورزشـــگاه که باید بوی نشاط و شادی  سرزندگی بده! این حکومت هیچ جایی رو توی سرزمین من خالی از بوی مرگ نمیذاره

یکی امروز نوشته بود: مردم کشورِ من با نفرت بیشتری به صحنه ی بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند تا صحنه ی اعدام یک انسان

به این جمله فکر میکنم. درد می کشم.... و درد می کشیم و ..... درد

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

خستــــــــــــه ام! اونقدر خسته ام که فکر میکنم هیچ وقت خستگی هام از تنم به در نخواهد شد. انگار مغزم دیگه فکر میکنه این مود همیشگی شه : ( بــــاید کاری کنم 

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

همون اولی که این وبلاگ رو درست کردم برای این بود که هر وقت چیزی به ذهنم رسید که اذیتم کرد و نتونستم توی روی کسی بگم، برای اینکه یادم نره و یه روزی خودم همون گند رو نزنم، بیام اینجا و بنویسم. پس عجیب نیست که هر وقت میام اینجا غر می زنم. اصولا دلم پره که میام اینجا! میام که خالی بشه

ماجرا اینه که یه خانم بسیار نازنین که اصالتا ایرانی هستن اما سالهاست که در امریکا درس خوندن  و کار کردن، برنده یه جایزه بسیار ارزشمند در زمینه علمی که کار می کنن شدن. بعضی از دوستان کلی خوشحال شدن که هم کلاسی ایشون بودن در قدیم ها، و بعضی هم اینکه هم دانشگاهی بودن و حتی دورادور می شناختنشون ابراز خوشحالی کردن. هر دو این موارد در نظر من بسیار محترم و به جاست. 

اما یه جمله ای هست که همچین در لحظه میتونه آستانه تحمل من رو ناگهانی سقوط بده. اونم اینه: بــــــــــــاز هم یک اقتخـــار دیگر برای ایران و ایـــــــــرانی  ؟!!!!؟؟؟؟

نمیدونم واقعا چی میشه که مردم فکر میکنن ژن ایرانی ایشون باعث شده که میتونن ازشون اعتبار بگیرن. دلم میخواد چهار تا حرف حساب بزنم بهشون که آقا جون/خانم جون.................................................... اما حیف!  دوست ندارم ناراحت کنم کسی رو. و لو اینکه به قیمت این باشه که خودم ناراحت بشم از اینهمه درجه سه فکر کردن هموطنان نازنین پر مدعا

پس نوشت
خب اینم از غر امشب :)) حالا پاشم برم به کارهای ناکرده برسم

۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه


امروز بصورت تصادفی از یه ساختمونی توی دانشگاه سردرآوردم که قبلا از بیرون دیده بودمش اما هیچوقت توش نرفته بودم. یه کار داشتم که باید زود انجامش میدادم، بنابراین نزدیک ترین نیمکتی رو که توی لابی بود انتخاب کردم و نشستم به تاپپ کردن. از اون جایی که وقتی کار میکنم تمرکز بالای ندارم، بخصوص وقتی موسیقی کلاسیک بشنوم. یهو صدای تمرین اپرا اومد. یه چند لحظه بعد قطع شد و دوباره از اول. یه خانم شروع میکرد و بعد از چند لحظه پیانو و ویالون همراهیش میکردن. چند لحظه سکوت و این دفعه یه خانم و یه آقا با هم می خوندن. سعی کردم خیلی زود کارم رو تموم کنم و بفرستمش بره تا پاشم برم سر در بیارم اینجا چه خبره :))) من عــــــــــــــــــــــــــــاشق موسیقی کلاسیکم. آرامشی بهم میده که خودم هم باورش نمی کنم. خلاصه کارم تموم شد. رفتم به طرف صدا و دیدم که توی آمفی تئاتر ساختمان موسیقی که اتفاقا درش هم برای همه باز بود، دارن تمرین می کنن. یه چند لحظه ای توی ردیف آخر نشستم. خیلی خوب بود! خیـــــــــلی. دلم میخواست بقیه روزم رو هم همونجا بگذرونم. 

فکر کردم گرچه کار سختی دارن، اما خیلی لذت بخشه! اصولا همه هفته دارن کاری رو می کنن که بقیه مردم، همه هفته انتظار می کشن که شاید آخر هفته بتونن یکی دو ساعتی توی این فضا وقتشون رو بگذرونن و لذت ببرن :)  واقعا حسودیم شد

وقتی از ساختمون اومدم بیرون که برم طرف کار و زندگی خودم این نوشته رو دیدم که از قرار یه فراخوانه برای یه همایش ادبی. فکر کردم چی میشد اگه من هم کارم با دنیای هنر و ادبیات و موسیقی بود؟



یه کمی ذهنم بهش مشغول شد. بعد از مدتی یاد همایش ترم گذشته افتادم که یکی اومده بود از بخش  مشاوره دانشگاه و می گفت مراجعات ما از دانشکده های پزشکی، علوم و مهندسی مربوط به سال اول و دومه که همه مواجه میشن با حجم عظیمی از آدمهای باهوش در اطرافشون و وحشت زده که چطور باید پیش برن
در صورتیکه مراجعات از دانشکده های هنر و ادبیات، مال موقعیه که دارن فارغ التحصیل میشن و ناگهان می ترسن که باید با این مدرکی که گرفتن چه کنن!؟ 

نمیدونم واقعا چرا این دنیای ما اینجوریه که هیچوقت همه چیزهای خوب رو نمیشه با هم داشت