۱۳۹۲ اسفند ۲۶, دوشنبه

من شخصا آدم شوخی نیستم. اما شوخی و شادی رو دوست دارم و معمولا هم زود میخندم. اما این روزها خیلی وقتا بطور تصادفی برخورد میکنم به بچه های کوچولویی که ادای آدم بزرگها رو در میارن (مثلا مثل اونا حرف میزنن یا چیزهایی شبیه به این) و میبینم که به نظر خیلی از آدمها جالب و خنده دار میاد. مثلا این که ایــــــــــــــن توی شوی خودش نشونش میده و ....  به قول ملت توی فیس بوک اتز کیوت! از الن بعید نیست که توی نمایشش از این کارها بکنه اما چطوره که ملت هم به نظرشون خیلی خنده دار میاد این!!! به نظر من نه تنها خنده دار نیست، بلکه شاید حتی ناراحت کننده باشه. یا حتی این یکـــــی 

شایدم من زیاد حساس هستم نسبت به مسائل مربوط به بچه ها و اینکه چطور باهاشون رفتار میشه یا شده.... اما از اینهم که بگذرم... بازم به نظرم هنوز به قول ملت کیوت نیست. به نظرم شوخی و خنده لازمه توی زندگی اما چیزهایی که مربوط به بزرگترهاست باید از بچه ها دور بمونه که بتونن توی دنیای بچگی خودشون بچگی کنن که به نظر من اون ازهمه زیباتره


پس نوشت: شاهد از غیب رسید!!!؟



۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

امروز خیلی روز طولانی بود. از صبح خیلی زود بیدار شدم و شروع کردم به کار و حوالی ظهر تازه رفتم دانشگاه و تا غروب مثل ... کار کردم :)) البته خوشحالم که مقدار زیادی کار انجام دادم که باید تموم میشد. اما راستش آدمی نیستم که در اعماق وجودم آدم سخت کوشی باشم. سعی میکنم زحمت بکشم اما واقعا از گشت و گذار بیشتر لذت میبرم. بخصوص وقتی آخر هفته ها مجبور میشم مهربان همسر رو با فسقلی تنها بزارم خیلی بیشتر اذیت میشم. امروز یکی از دوستامون که قراره از شهر ما برن یه جای دیگه مهمانی خداحافظی داشت که من اون رو هم نتونستم برم. کلی مجبور شدم عذرخواهی کنم

الان نشستم به موسیقی گوش که خب خیلی حال خوبیه :) من تا به حال ایــــــــــــن ویدیو رو ندیده بودم. کاملا تصادفی بهش برخوردم توی یوتیوب و تقریبا همه کارهایی رو که اونجا گذاشتم تماشا/گوش کردم. خیلی لذت بخشه  برام و حس خیلی خوبی بهم داده. فسقلی خوابه و من هنوز خوابم نمیبره.... بهترین کاری که میتونم بکنم همینه که موسیقی گوش بدم و وبلاگ بخونم

مدتهاست یه فیلم خوب ندیدم. خیلی وقته.... واقعا یادم نمیاد بعد از کپی برابر اصل فیلمی دیده باشم که اونقدر روم اثر گذاشته باشه. خب البته وی برای وندتا هم خوب بود. شعر هم کم میخونم. دلم تنگ شده برای شعر خوندن.... مگر دوستان قطعه ای به یادم بیارن 

به قول شاعر... این نیز بگــــــذرد

۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

پست دیروزم سپاسی بود به تعبیری میشه گفت یه جور سپاس گزاری بود از شبکه های اجتماعی از جمله فیس بوک و توییتر. با اینکه گرفتاریهای نوع خاصی رو توی جامعه امروزی بوجود میارن، نمیشه از اثرات مثبت شون یا حتی کمکشون برای پیشرفت تحقیقات علمی و ... صرفنظر کرد

 من امسال هم مثل سال گذشته گرفتار هستم و هنوز هیچ آمادگی برای سال نو توی خونه ما ایجاد نشده؛ منظورم اینه که نه خریدی برای هفت سین کردم و حتی نه سبزه گذاشتم و نه هیچ کار دیگه ای. خوشبتانه چهارشنبه آینده یعنی یه روز قبل از سال نو، یه بخشی از کارم کم میشه و میتونم هفت سین بچینم

حالا چرا اینجا از فیس بوک سپاس گزارم، چون تقریبا تنها جاییه که وقتی بهش سر میزنم حس عید زیبای نوروز برقراره. امروز یکی از دوستان گلم که در کانادا زندگی میکنه با وجود سرمای شدید فعلی تورنتو دلش خیلی بهاریه و شعر زیبایی از فریدون مشیری نازنین روی دیوارش با بقیه سهیم شده بود. فکر کردم اینجا بنویسم که بعدتر ها یادم باشه چه حس خوبی ازش گرفتم. هزار سپاس دوست نازنینم

باز کن پنجره ها را که نسیم 
روز میلاد اقاقی ها را 
جشن میگیرد 
و بهار 
روی هر شاخه کنار هر برگ 
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن!
-- فريدون مشيري

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

امروز تلگراف مقاله ای منتشر کرده در مورد استتوس های شبکه های اجتماعی و اثر گسترش اونها روی حالات روانی مردم و نتایج مطالعاتشون توی همین زمینه. البته تیتر اصلی مساله ای که مطالعه شده چیز عجیب و جدیدی نبوده. اما نکته اینه با یه سری اطلاعات جدید که از شبکه های اجتماعی قابل جمع آوریه (واقعا هم هزینه بسیار کمی داره) فرضیه قابل تست و مطالعه شده  و شاید حتی اثبات علمی باشه

توی خیلی از زمینه های پزشکی و روان پزشکی مساله اطلاعات و جمع آوری اطلاعات خیلی روش کار نشده. اصولا پزشکی به شکل ستنی ش به نظر من خیلی شبیه علوم دیگه نیست. بسیار تجربیه و برای اثبات یا امتحان کردن خیلی چیزها باید رفت سراغ علوم دیگه شبیه بیولوژی و ژنتیک و... البته من به کاری که پزشکان میکنن خیلی احترام میزارم اما خیلی از کارهای رو که میکنن علمی نمیدونم. منظورم بطور دقیق اینه که بر اساس یه سری مکتوب ها یه سری آدم آموزش داده میشن که تعدادی اتفاقها رو از بر کنن و روش حلشون رو هم که بر اساس تکرار و تجربه بدست اومده از بر کنن و چیزی از همه بیشتر به نظر من قابل انتقاده که اینه که پزشکان آموزش داده میشن که به غریزه هاشون اعتماد کنن.

 شاید راهی که در حال حاضر عملیه همین باشه و حتی در همین حد خیلی خوب باشه (با توجه به امکانات فعلی موجود). یه کمی دقیقتر اگه بخوام بگم اینه که خلا مهندسی یا مدل سازی در مورد اطلاعات پزشکی و بیماران اونقدر زیاده که به جرات میشه گفت خیلی از پزشکان یا دانشجویان پزشکی برای اینکه به تشخیصی دادن (بیشتر میشه گفت حدسی که میزنن)  و بر اساس محفوظاتشون خیلی هم بهش معتقدن، جون خیلی از آدمها رو  به خطر میندازن یا حتی از بین میبرن. من فکر میکنم هر چقدر که ممکن باشه سرمایه گزاری روی بخشهای مهندسی و مدلسازی پزشکی بشه، تا 10-20 سال آینده میتونه خیلی موثر باشه توی طولانی تر شدن طول زندگی آدمها

همین مقاله ای که منتشر شده، به راحتی میشه از طریق پردازش اطلاعات دلیل قوی آورد که این فرضیه درسته یا غلطه یا اینکه چقدر درسته یا نیست. حالا فرض کنیم به شکل قدیم و سنتی تحقیقات پزشکی که یه روانپزشکی یه مجموعه کوچکی از مریضهاش رو میخواد مطالعه کنه روی یه سری سوال و جوابی که تازه ممکنه بایاس هم باشن، چون مجموعه کوچکی خواهند بود

مخلص کلام اینکه من فکر میکنم برای اینکه پزشکی از شکل تجربی ش بیرون بیاد و شبیه علوم دیگه بشه، بزرگترین نیازش مهندسیه و مدل سازی های ریاضی  و یافتن نمونه های تکراری و شبیه به هم و به قول معروف ماین کردن اطلاعات و پردازشش از جنبه های مختلف. البته متاسفانه خیــــــلی با این رویکرد مخالفت میشه بین جامعه سنتی پزشکی. امیدوارم هر چقدر که زودتر ممکنه این اتفاق بیفته


۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

شاید یک سال پیش بود که یکی از دوستانم که سالهاست پاریس زندگی میکنه یه مطلبی نوشت که زندگی ایرانیان در خارج از ایران به صرف هموطن بودن، این امکان رو فراهم میکنه که با قشر وسیعتری (شاید بهتر بگم مختلف تری) از جامعه ایران معاشرت کنی

از یه نظر با حرفش موافقم و شاید بیشتر نه... می فهمم که منظورش اینه که توی ایران مثلا دوستانت رو از توی مدرسه یا دانشگاه یا سرکار یا مهمانی که باز هم آدمهای هم طبقه خودت توش هستن، پیدا میکنی و باهاشون معاشرت میکنی. ممکنه نظرات متفاوتی با تو داشته باشن اما طیف فکری و طبقه اجتماعی شون معمولا به هم نزدیکه. بیشتر آدمها هم خب نزدیک خانواده هاشون هستن و مناسبتهای بزرگ رو با اونها جشن میگیرن. اما در خارج از ایران خیلی اینطور نیست. کم پیش میاد که خانواده اطرافت باشن، بنابراین بیشتر با دوستان دور هم جمع میشی و سعی میکنی خستگی کار رو فراموش کنی

این دوستان هم خیلی وقتا از نظر تحصیلی و شغلی و خانوادگی شبیه تو نیستن. بلکه شاید بیشترین نقطه مشترکتون اینه که هموطنین یا بهتر حتی هم زبانین و از خوشی های شبیه به هم لذت میبرین

دوستم از یه اتفاقی ناراحت شده بود که توی مهمانی هم وطنانی رو دیده بود که رفتارهاشون باعث تعجبش بود. و  این به فکر انداخته بودش که اگر با آدمهای طبقه اجتماعی خودش رفت آمد می داشت، این اتفاق نمی افتاد. راستش اینجاش رو می فهمم که چی میگه. منظورم اینه که ممکنه از نظر اخلاقی یا اجتماعی خیلی حرف دلنشینی نباشه اما واقعا اینه که تضاد و اختلاف وقتی پیش میاد که آدمها حرف همدیگه رو درک نمیکنن. وقتی تو به یه چیزی با یه دیدگاهی نگاه میکنی که طرف مقابلت اون زاویه رو نمیبینه و اتفاقا تو ر وهم خوب نمیشناسه، این تضادها پیش میاد. در صورتیکه اگه دوست و آشنات هم از نظر اجتماعی شبیه خودت باشن، براحتی میتونن درک کنن که تو چی میگی و چطور فکر میکنی. 

وقتی دوستم اینو نوشته بود، یه کمی تعجب کردم، چون خیلی دختر روشنفکریه. اما این روزها به یادش افتادم چون خودم هم تجربه ش کردم. گاهی تجربیات چیزهایی به آدم یاد میدن که دوستشون نداریم، اما ناچار به پذیرفتنش هستیم



۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

یه شب مهتاب
ماه میاد ت خواب
منو میـــــــــــــبره ته اون دره
اونجا که شبا یکه و تنها
تک درخت پیر 
شاد و پرامید
می کنه به ناز، دستشو دراز 
که یه ستاره .... که یه ستاره

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

چند وقت پیش که دنبال  مدرسه برای فسقلی می گشتم، یکی از آشناهام جایی رو بهم معرفی کرد که پسر خودش اونجا میرفت. برای اینکه من برم و ببینم چطوره. مدرسه توی کلیسا بود. خیلی از کلیساها اینجا مدرسه از پیش دبستانی تا مقاطع بالاتر دارن . ما هم رفتیم و تور دیدیم. مدیر مدرسه یه خانم اصلا ایرانی بود که خیلی هم محترم و مهربان بود. تمام چیزهایی که توضیح داد شبیه خیلی از مدرسه های معمولی دیگه بود. هیچ کار و روش خاصی هم نداشتن که اونها رو از بقیه متمایز بکنه.  شهریه ش کمتر از نصف شهریه مدرسه ای هستش که الان فسقلی اونجا میره. اما بطور کلی جای متوسط و نسبتا قابل قبولی بود. در آخر خانم مدیر بهمون توضیح داد که هفته ای یک ساعت نیایش (!) دارن. یه خانمی میاد و نیایش هم دینها رو با بچه ها تمرین میکنه و ادامه داد که  البته حق برای شما محفوظه اگه دوست ندارین که بچه شما توی نیایش باشه، هیچ مشکلی نیست. یکی از معلمها مسئول خواهد بود در اون ساعت مراقب بچه شما باشه و به همین دلیل هم 100 دلار در ماه هرینه بیشتری باید بپردازید

اینکه من چه تصمیمی گرفتم خیلی فهمیدنش سخت نیست. اما اون چیزی که برای من فهمش هنوز هم ممکن نیست اینه که تعداد زیادی بچه توی اون مدرسه میرن. بچه هایی که از 3-4 سالگی به نیایش کردن عادت میکنن. یا دست کم یه جایی توی ذهنشون برای مفهوم نیایش پیدا میشه. اینکه یه مفهومی وجود داره به نام آفریننده و ما توسط اون خلق شدیم و اون کارهای ما رو زیر نظر داره و اگه این کار رو بکنی دوستت خواهد داشت و اتفاقات خوبی برات میفته و اگه نکنی ازت قهر میکنه و در نهایت قراره بهت پاداش بده و چیزهایی از این دست

راستش نمیدونم چی درسته... آیا ما اجازه داریم همچین جایی رو توی سیستم فکری بچه ها درست کنیم؟ آیا اصولا لازمه این مفاهیم توی سنین خیلی پایین که آدمها هیچ درکی برای تصمیم گرفتن در موردش ندارن بهشون خورونده بشه؟ کلی از این دست سوالها به ذهنم میرسه و اصولا چون خیلی موضوع حساسی هستش خیلی نمیشه با کسی در موردش راحت حرف زد

فکر من اینه که اگه ما این مفاهیم رو به بچه انتقال ندیم، چیزی رو از دست نمیده. اگه هر وقت بزرگتر شد و احساس کرد که براش جالبه خیلی هم خوب. میتونه راجع بهش تحقیق کنه و اگه قبولش داشت، بپذیره. اما اگه ما چیزی رو براش ساختیم که احتمالا درست نبوده، خراب کردن این چیز به این بزرگی توی افکارش، انرژی و هزینه زیادی از اون طفلک میگیره. تازه ممکنه براش مشکلاتی هم بوجود بیاره

خیلی امیدوار هستم که تا وقتی زنده ام روزی بو ببینیم که پدر و مادر یاد بگیرن؛ دین و مذهب هم مثل سیاست در دنیای بزگتر ها معنی داره. به نظر من واژه بچه مسلمان یا بچه یهودی یا .... همونقدر خنده داره که بچه دموکرات یا بچه حزب کارگری یا هر چیز دیگه