۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

ماه مهمانی

ماه رمضان در سرزمین من با خودش خیلی چیزها میاره. برای بعضی ها احساس خوبی از اینکه میتونن در این ماه بیشتر عبادت کنن، برای بعضی ها خوشحالی اینکه کار در ادارات در وضعیت اِستند بای قرار میگیره و ... برای خیلی ها هم ماه مهمونی دادن و مهمونی رفتنه. طوریکه واقعا شاید بیشتر افطاری های این ماه رو خونه دوست و فامیل و حتی مهمان شرکتها و موسسات مختلف هستن.
امروز مطلب زیر رو در مورد سیل اخیر پاکستان دیدم:

According to UN:The number of living people affected by the flooding in Pakistan over the past two weeks is 20 MILLION NOW! that's more than the combined total of The 2004 Tsunami,The 2005 Kashmir earthquake, and The 2010 Haiti earthquake. Which makes you wonder why it's not receiving as much news coverage! Please do whatever you can to help


با خودم فکر کردم کاش به جای اینهمه مهمونی دادن و مهمونی رفتن، هر کدوم از مسلمونها فقط 10 دلار به مردم پاکستان کمک کنن تا اونها بتونن زنده بمونن! آیا واقعا لازمه که فکر کردن هم تکلیف بشه به این جماعت؟!!!

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

ای داد از عشق!

داشتم به موزیک "ای داد از عشق" گروه کیوسک گوش میدادم و فکر میکردم به اینکه عشق چیه؟ جنسش، وجودش، حسش و هر چیز مربوط بهش رو چطور میشه تعریف کرد؟ سوالی که شاید به راحتی نشه پاسخ داد. اما چیزی که دست کم میشه با جرات ادعا کرد اینه که گذر زمان باعث شده باورِ وجود عشق و پذیرشش کم و سخت بشه. اینکه مدام میشنویم "تو این دوره دیگه عشقی پیدا نمیشه" به نظر من زاییده این هستش که ما ترجیح میدیم شکل واقعی اش رو باور نکنیم و مدام در ذهنمون اون شکل افسانه ای رو وسعت بدیم و در واقعیت به دنبالش بگردیم!

منظورم از عشق لزوما رابطه دو جنس مخالف نیست. شاید بشه مفهومش رو خیلی وسیعتر در نظر گرفت... اونوقت راحت تر میشه آدمها رو عاشق دید و شناخت. دور و بر همه ما پره از آدمهای عاشق... یکی عاشق زندگیه، یکی عاشق سفر، یکی عاشق خوندن و نوشتن و دیدن و رفتن و خیلی چیزهای دیگه! حتی کسی رو میشناسم که به شــــــــدت عاشق خودشه :)

اما یه چیزی رو متوجه نمیشم... اونهم اینه که چرا وقتی صحبت از عشق زن و مرد میشه، از نظر خیلی ها فاکتور جنسیت شون بزرگ به نظر میاد؟ حتی خیلی بزرگتر از خود عشق! چرا همیشه حرف از ناز و نیازه؟ که معمولا هم زن ناز و مرد نیاز!!! راستش این نوع نگاه از نظر من یه نگاه بازاریه به عشق! اساسا این نگاه به عشق، موجودیتش رو زیر سوال میبره... منظورم اینه که اگه در ارزیابی عشقت، به هر شکلی جنسیتت رو پر رنگ میبینی، از اون عشق صـــــــــرفنظر کن! اون اصلا عشق نیست! فقط کشش فیزیکی دو جنس مخالفه و بازی هورمونها! ادامه این ارتباط باعث میشه فرصت های بزرگی رو از دست بدی. حتی اگه احساس میکنی ادامه این رابطه به یکی از طرفین احساس تملک میده، ادامه اش نده! بـــــــــــــــاور کن این عشق نیست! عشق خیلی ساده است و شاید در عین حال پیچیده. وقتی که وجودش رو حس کنی، هر چیز دیگه ای در اطرافش زیر وجود بزرگ اون قرار میگیره! جان کلام اینکه وقتی که یافتیش، هیــــــــــــچ جوری نمیتونی منکر وجودش بشی! بیا برای خودمون و برای همــــــه عالـــــــــــم آرزوی عشـــق کنیم :)

پ.ن.
بعد از اینکه این متن رو تموم کردم یه شعری شنیدم از زیبا شیرازی. فکر کردم بخشی از متنش رو اینجا بیارم:

با تو تمام خستگی
از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک
مرده و بی اثر شده

با تو درخت پر برم

با تو ز بیش بیشترم

از بهترینها بهترم

من با تو چیز دیگرم

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

س.م.

وقتی دبیرستانی بودم یه همکلاسی داشتم که خیـــــلی دختر مهربونی بود، خیلی هم باهوش و درسخون و البته هنرمند. سنتور میزد و از اونجایی که بسیار آدم دقیق و ظریفی بود، همه دوستش داشتن. تقریبا همیشه لبخند داشت حتی وقتی خیلی سرحال نبود وقتی بهت نگاه میکرد حتما لبخند میزد هر چند گاهی کمرنگ اما همیشه بود... و این معنیش سلام بود :) تا آخر دبیرستان تو یه مدرسه نبودیم و من ازش بیخبر موندم. اون موقع که همکلاسی بودیم از بچه ها شنیده بودم که دینش اسلام نیست. اما هیچوقت نمیدونستم که در کشور ما دین برای اون طفلکی ممکنه مانع دانشگاه رفتنش بشه... ســــــالها بعد اینو فهمیدم و دقیقا یادمه اون روز به یاد س.م. افتادم که چقـــــــــــدر حیفه که حق به این سادگی از آدمهایی به این باهوشی گرفته میشه :(

این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای در عمرم از وجود حکومت ایدئولوژیک در کشورم احساس شرم میکنم!... و از اینهمه جفایی که در حق هموطنانم روا داشته شده!

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

آشپزی

امروز به طرز عجیبی هوس آشپزی زده بود به سرم. شاید 2-3 ساعتی دنبال این گشتم که چی بپزم؟ چطوری بپزم؟ هر چی میدیدم میگفتم نه ایــــــــــــــــــــــن یکی بهتره، اونو ولش کن! خلاصه اونقدر گشتم و دیدم که اصل ماجرا یادم رفت. انگار که با دیدن اونهـــــــــــــمه غذا و دسر خوشمــــزه سیر شدم و برگشتم سر کار و زندگی :))

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

امروز...دیروز...

اخیرا مدتیه کمتر ریز اخبار ایران رو میخونم و معمولا به تیترهاشون بسنده میکنم که متاسفانه غالبش خبرهای خوبی نیست. راستش اینه که چون خیلی دلم تنگه، نمیخوام بیشتر خودم رو اذیت کنم. اما دلیل دیگه ای هم هست... راستش از اینکه از کشورم مــــــــــــــــــــدام خبرهای بد میرسه، خجالت میکشم :( میدونم... خب به هر حال یه بخشی اش مربوط به اینه که خبرگزاریها کار سیاسی میکنن و اوضاع سیاسی کشور ما هم که مگو مپرس! اما وقتی خودت منصفانه به ماجرا نگاه کنی، بخش خوبی از اونها رو مغرضانه نمی بینی!

تازگی یه ایمیلی هم از یکی از دوستان به دستم رسید در رابطه با افتتاح رسمی هتل "آتلانتیس" در دبی. با نرخ سی و پنج هزار دلار در هر شب! به مهربان همسر گفتم واقعا چند نفر آدم که این پول برای یک شبشون خرج میکنن، حاضرن برن دبی و اونجا خوش بگذرونن؟؟؟ اصولا این همه آدم از کدوم کشورها مدام به دبی سفر میکنن که یکی از هتلهای اونجا همچون قیمتهایی داره. البته هتلهای دو تا سه برابر این نرخ هم هست که هممون هم دیدیم و شنیدیم! این هتل فقط بهانه اس برای اینکه سر درد دل قدیمی من باز شه! همسرم هم خیلی سریع گفت هیچ کسی هم نره، مگه خود عربها کم پول دارن؟! دیدم خب درست میگه. دبی شده یه لاس وگاس در دل خاور میانه و خیلی ها هم میرن و دوستش دارن! اما حرف من یه چیز دیگه اس...

سوالم اینه که اگه جناب مصدق تلاشی در زمینه ملی کردن نفت ما نمیکرد... الان مردم ایران هم مثل عربها بودن؟ دولتهامون چی؟ من منکر این نیستم که ایشون بسیار انسان شریفی بودن و زحمات قابل تقدیر زیادی برای ایران کشیدن که کم کردن شر "بی پی" از سر نفت کشور ما یکی از کارهاشونه. امـــــــا نتیجه چی شد؟ نفت ملـــــی شد! مدیریتش درآمدهای نفتی واگذار شد به دولـــــــت! و دولتها دیگه محتاج مـــــــالیات دهی مردم نیستن! بنابراین پاسخـــــــگوی ملت هم نــــیستن! مستقل از رای مردم عمل میکنن... اگه هم میتونستن از این ژست دموکراسی فاصله بگیرن، شاید این کار رو هم میکردن!!!
سوال اینه که آیا انتخاب دیگه ای وجود داشت؟ اگه داشت پیامدهاش چی بود؟ آیا به همین فاجعه امروز دچار میشدیم که خسته بشیم از پیگیری اوضاع مملکتمون؟!! کاش کسی بود که به این سوال ها جواب میداد... کاش!

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

شبیه سازی وطن

اخیرا کلی سر و صدا به پا شده بود در مورد پخش "ربنا"ی معروف استاد شجریان از تلویزیون ایران. از قرار پخشش رو ممنوع کردن! یه سری حرکت در دنیای مجازی صورت گرفت که هر کسی دانلودش کنه و روی تلفن همراهش یا کامپیوتر خونه اش برای خودش داشته باشه و موقع افطار پخشش کنه. تا جایی که من یادمه، هیچ وقت ماه رمضان بدون ربنا نداشتیم...
ما اینجاهمه چی مون شبیه سازیه، از عید نوروز و شب یلدا گرفته تا ربنای شجریان و اذان موذن زاده و حتی کتلت و آش رشته این روزها! گرچه حس خیلی از این چیزها برای من فقط نوستالژیه... و نه بیشتر! اما به هر حال هر چیز وطنی حس عجیبی داره... گرچه طعم دوری یه کمی تلخش میکنه... اما شُکر که همه چی هست :)

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

دانشگـــاه؟!

داشتیم گپ میزدیم که حرف یکی از جوونهای فامیل شد. شنیدیم که دیگه نزدیک دانشگاه رفتنشه!؟ مهربان همسر لبخند زد و گفت وقتی اون به دنیا اومد، من سال اول دانشگاه بودم... و حالا ایشون میرن دانشگاه و من هنـــــــوز یه پام تو دانشگاست!!! به قول خودش پیـــــــــر شدیم رفت جـــــــوون :))))